سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 126
  • بازدید دیروز: 329
  • کل بازدیدها: 1034905



 ایستاده بودم و داشتم سوره ی یس رو میخوندم، بابا داشتن بلند سوره یس رو می خوند، صدای پتک بلندتر شده بود، دنبال صدا میگشتم، تووی بلوک کناری داشتن سنگ قبر رو برمیداشتن، دقت کردم، آره دارن گودش میکنن. یک قبر دو طبقه را گوبرداری میکردن، ظاهراً داشتن آماده ی خاکسپاری میکردن. قرائت یس که تمام شد. کتابم رو برداشتم و رفتم سمتشون. دوتا کارگر مشغول گود کردن بودن، نشستم همونجا و برای آرامش عزیزی که قرار بود داخل اون قبر بخوابِ قران خوندم، کارشون تمام نشده بود، برگشتم بالاسرِ عمه فاطمه.

قرائت دسته جَمع تمام شده بود و همه مشغول بودن، مشغول تعریف خاطرات شیرین و مشترکشون با حاجیه خانم و، پذیرایی از میهمانها و بزرگوارانی که جهت عرض تسلیت آمده بودن بود. نشستم تا یه زیارت عاشوراهم بطور دسته جمعی خوندن و ثوابش را هدیه کردن. سرگرم صحبت شدن که بلندشدم و دوباره رفتم بالاسرِ کارگرها. حالا دیگه گودبرداری قبر تمام شده بود، کارگرِ محوطه بود که اَزَم پرسید: میخوایی بپری تووش؟ 

 پریدم داخل قبر، بلوکها رو پس زدم و نشستم. درازکِش. کف قبر نشستم. چادرم گِلی شده بود، دست کشیدم به دیواره قبر، دیواره ها با سیمان صاف شده بود. کف قبر خوابیدم. خیلی هم وحشتناک نبود، البته حالا که روز هست و هوا روشن و من هم مطمئن هستم به اینکه تا چند لحظه دیگه بیرون ایستادم و دارم چادرم را از گردوغبار پاک میکنم. نشستم، داشتم حسابش رو میکردم که دیشب عمه چه ها کشیده؟؟؟...

کف قبر که ایستادم ارتفاعش تا روی سرم بود، به سختی اومدم بالا ولی شُکر، تجربه ی باارزشی بود.

 رفتم سمت بابا و دخترخاله ها و دخترعمه ها، متوجه ی جایی که رفته بودم نشده بودن، به محض اینکه رسیدم، بلندبلند براشون تعریف کردم. آخه سنگینیِ خاک و گِلهای روی چادرم رو باید توجیه میکردم. 

 سرتاپا باخاک یکی شده بودم. توجه داشتم که لابلای حرفام کسی رو تشویق نکنم، بابا چشم غُره می رفت بِهم.




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
چهارشنبه 97 آذر 14 :: 11:40 عصر
پاک روان