سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 369
  • بازدید دیروز: 437
  • کل بازدیدها: 1017622



 

شب .

بین الحرمین.

من هستم و آقا ابالفضل و یه دسته تجزیه تحلیل که گذاشتم محضر خودِ مولا ارائه دهم.

زیارت ناحیه را میخونم و کمی آرامش میگیرم ، دلم امن میشه و احساس میکنم میتونم بشینم محضر آقام قمربنی هاشم.

میرم نزدیک به صحنِ آقا ابالفضل، روبه سوی خودِ آقا چهارزانو میشینم. سلام میدم و سر کلام رو باز میکنم...

آقاجان دِ آخه من که با خوددون قراردادی کاری بسته بودم و محضری خوددون بسم الله گفتم و شروع به کار کردم. پس چرا اینقدر، همکاری نامرد آ عوضی شیرجه زدن توو پاچه ی من؟؟؟

آقاجان دِ من که اینهمه وقت سعی کردم مقاومت کنم آ پایداری آ با سختیها بسازم آ ... دِ شوما خوددونم که شاهد بودین گاهی تاسرحدی مرگ ایستادم. دیگه سخت تر از این روزگار نچشیده بودم. فقط بخاطری قولی که به شوما داده بودم ایستادم و مرگ را هم اینقدر از نزدیک تجربه کردم. 

آقاجان دِ دیگه این کوروکدیلها لذت و بهره برداری از تعفن و لجنزار را از حَد گذرانده اند.

آقاجان اینروزها آرزوهای عجیبی دارم:

این روزها هر جلسه ای که با این جماعتِ کروکدیل، به بحث میشینم و بلند میشم، آخرِ کار، سرم بالا که میرود فقط آرزو دارم بایستم و ببینم خوار و ذلیل شدنشون را.

آرزو دارم ببینم روزی را که به زمین گرم نشسته و زار میزنند.

آرزو دارم ببینم که با تمامِ توان به هردری میزنند و هوار میکشند و التماس میکنند... همه ایستاده اند و شیرین به ذلَتِ ایشان لبخند میزنند.

                  ... چقدر لذت بخش باشد آن روزهایی که ببینم به زمین گرم نشستنشان را.



آقاجان عجیب ست این روزها آرزوهایم، ولی چه کنم بهتر از این نمیتوانم آرزویی داشته باشم برایشان.

اینها خیلی راحت آدمهایی را که زیردست خود میدانند تحقیر میکنند، به بازی میگیرند و خوار میکنند. بیش از هشت ماه شده که آیین نامه ای مفصل و کامل تدوین کرده ایم، همه ی پرسنل ماههاست منتظر هستند، هرآنچه در چنته داشته ام، بکار گرفته ام تا در جلساتی که به تجزیه و تحلیلها می نشینیم و ارزیابی عملکرد میکنیم و ... برای هر قشر از این پرسنل جوابی منتطقی داشته باشم ، تا امروز(همون روزی که دستشون کامل برای من هم روو شد) نیتها را پاک میدیدم ولی آقاجان، یا ابالفضل العباس من از امروز متحیر مانده ام.

آقاجون اون روزی که متحیر و بُهت زده با چشمهایی گرد و از حدقه درآمده و دهانی باز از شرکت زدم بیرون، اول مات و مبهوت شده بودم و از خدا میخواستم دست شما را (یا ابالفضل دستِ شما را) برای من باز کند. میترسیدم که اگه نتونم دست آقام ابالفضل رو توو این ماجرا بخونم، اگه نتونم بفهمم مولام و سید من چه منظوری داشته از چنین دعوتی به اساسِ کار ، به اساسِ عقیده و نظر خودم شک کنم.

نه

          نه

راه میرفتم و بلند بلند به این دزدهای بی وجدان که اینجا خودشون رو کروکدیل میخواندند نفرین میکردم. خدایا چرا؟!...... چرا من رو این مدت کارمندِ حرف گوش کنِ اینها قرار گرفتم؟ چه سودی ، چه منفعتی برای چه کسی داشت؟ راه میرفتم و بلند بلند با خدا حرف میزدم... وسطای محوطه ی شهرک صنعتی اون بنده ی خدا(رئیس صندوق قرض الحسنه ی پرسنل) برام بوق زد و پیاده شد.

بنده خدا، سلامی داد و عرض ادبی و با تعجب پرسید مگه تشریف نمیارین برای جلسه؟!... و من که وسط اون حال و هوا بودم فقط فریاد زدم که نخیر تشریف ببرین، جای من دیگه توو جلسه ای که این دزدها تشکیل میدهند نیست. شما تشریف ببرین.

بنده ی خدا متحیر و متعجب ساکت نشست توو ماشین و راهش رو کشید و رفت...

اون روز استارت خیلی چیزها برای من خورد.

اون روز رفتم جای دیگه ای ، بین دوستانی که به ایمانشون، به صداقتشون مطمعن بودم. یاد ایام کردیم و ضمن سلام و احوالپرسیها کمی آرام شدم ولی دیگه از اون روز...

اون روز استارت خیلی چیزها برای من خورد.

فردا صبح محل کارم سروقت حاضر بودم. نمیخواستم از این جماعت روو دست بخورم. از همون روز دستم رو مشت کردم. به هرحال من قراردادِ کاری خودم رو با شما آقاجان، یا ابالفضل ، با خودِ شما قراردادِ کاری بسته م، نامردی نمیکردم، ولی دستم مشت بود.


اون روز استارت خیلی چیزها برای من خورد.

آرووم آرووم فهموندم که من با این شرایطِ کاری، اینجا موندگار نیستم، به کروکدیلها فهموندم یا شرایط خودتون رو با من هماهنگ میکنید(سر پرسنل شیره نمیمالید_ مسخره و مزحکه ی دست خودتون نمیکنید_ وعده ی سرِ خرمن نمیدهید_ خرحمالی نمیگیرید... ) یا بفکرِ جانشین می افتین، اولین خوشگل خانومی که هماهنگ با مزاجشون بود انتخاب شد و شکر خدا کارها رو تحویلش دادم.

آقاجان، یا ابالفضل، هنوز متحیرم چرا؟........... آقاجان هنوز وقتی یاد مَنِش و رفتارشون که میوفتم فقط از عمق جان آرزو میکنم...

آرزوهایی که تلخ هستند ولی غیر از این چه آرزویی میشود برای چنین مدیرانی داشت که خیلی راحت دروغ می گویند.

چشمهام قفل شده به گنبد و بارگاه مولا و سرور اخلاق و ادب. مردانگی و صدق و صداقت، دلم سوخته و چشمهام سرشار از اشک، حالا دست ادب بر سینه میگذارم، شکر بجا می آورم و لبخندی میزنم و عرض میکنم:

مولاجان یک آرزوی شسته و تمیز دارم برای این کروکدیلها، همین روزها ببینم که به کروکدیلی گردن کُلفت تر از خودشون گرفتار شدن. زیر لثه های کروکدیلی از جنس خودشان گرفتار شوند و همه ی ما شاهد باشیم. ببینیم. و درس عبرت بگیریم.

.....آمین




موضوع مطلب : آرزو

       نظر
سه شنبه 95 تیر 1 :: 1:38 صبح
پاک روان