سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 107
  • بازدید دیروز: 339
  • کل بازدیدها: 1021509



نخود  نخود . هر که رود خانه ی خود

خب حالا بعدی این همه وقت بریم سری روایتی خودمون از سفرمون به جنوب. به دوکوهه. ایامی که در دوکوهه نفس می کشیدم.

داشتم میگفتم.

شبی عید بود. شبی میلادی حضرتی رسول_ص) آ حضرتی امام صادق(ع). یه مراسمی باحالی بعد از نمازی مغرب آ عشا تو حسینه ی برپا کرده بودند آ صدا و سیماوم فیلم میگرفت.
یوخده از دلالیلی نپذیرفتنی قطعنامه توو سالی 59 گفتند آ یوخدم از امام آ ....  منم که با پوشیه اون جلو جمعیت نیشسته بودم ...یک فیلمی باحالی ازم گرفتند . شب ا دوتا چشم زیری یه پوشیه سیاهههههههههههههههههههههههههههههه.
جشن تموم شد آ بروبچ هرکدوم رفتن سی خودشون. شبِ میلاد بود آ من داشتم توو فضای دوکوهه نفس میکشیدم. قدم می زدم. یه جایی خلوت و نیمه روشن و ....پیدا کردم .  بروبچه های یه اردوویی هم کمی اونطرف تر با تانکها بازی می کردن. توو خودم بود آ یه جا نیشستم. همچین که نیشستم . گفتم هاییییییییییییی آ سرما بالا کردم روو به آسمون.......... یه هووووووووووووووووو یک لوله تانک دیدم جلو صورتم به چه گندگیییییی - روبرو صورِتم-نشسته بودم روو ریگهایی که با یه نم بارونی عصر خنک شده بودن آ خوش بوو.




موضوع مطلب : عید, میلاد, نخود, تانک, لوله, ریگ, اردوو

       نظر
پنج شنبه 88 تیر 11 :: 5:5 عصر
پاک روان