سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 98
  • بازدید دیروز: 329
  • کل بازدیدها: 1034877



دم دمای ظهر بود که رسیدیم مشهد. ما 40 تا را سواری دوتا اتوبوسمون کردند آ یک راست بردندمون مجتمع فرهنگی-تفریحی دشت بهشت توو شهری شاندیز که یوخده بالاتر از طرقبه س. فاصله شم تغریبا یک ساعتس تا خودی شهری مشهد.
بروبچه های آیه های تمدن بشم گفته بودن که 7-10 نفر از مسئولای اردوو میوفتن شاندیز ولی اینکه کی آ چیطوریا نیمیدونسم.
وسطا راه بودیم که رئیسی بزرگ ازم پرسیدن 27-28 نفر اصفانیا بسپارم دستت؟؟؟ خاضعانه عرض کردم. هرچی شوما بفرمائید ما فرمانبرداریم. شوما که میدونین من اومدم برای خدمتگزاری. از آشپزی گرفته تا طی کشی . از آبپاشی گرفته تا جاروبرقی کشی...... خلاصه ما آماده ایم.
خلاصه قرار شد بنده مربی 18 نفر اصفهانی بشم. (ما حدوداً 40 نفر بودیم که اومده بودیم تا نقشی مربیگری این بروبچه های منتخبی بسیجیا اجرا کنیم). جادون خالی........
خلاصه اولش خیلی تنم لرزید که نکنه منم بیوفتم توو شاندیز!!!!!!
منتی نبود ولی همونجا توو همون جلسه ی معارفه ای که برامون گذاشتن آ بعدشم جناب امیرالامرا حاج شیخ اوستاد پناهی برامون سخنرانی فرمودند، من خودم نیشستم جلو آقام امام رضا آ عینی مستحقا گردنما کج کردم آ یه جمله نصف  و نیمه کاره از دهنم در اومد که آقاجون ....من؟!!!!!!! من که با این مشکلات مرخصی جور کردم. آ خانوادئه گرامیا راضی کردم با این دستای ابالفضلیم راهی بشم..................
ولی راستش حرفما خوردم. با خودم گفتم .اووووووووی بچه پر رو یادت نره راضی هستی به رضای خدا و هر جور آقا مهمونت کردن. غر نزن. فهمیدی؟؟؟؟؟؟
تقسیم شدیم ولی هنوز مشخص نبود کی کجا. رفتیم برای نهار به رستوران اردوگاه. برنج نیم پز بود با خوراکی قارچ آ لوبیا. نوشی جوندون من که حالم از قارچش داشت بهم میخورد ...ولی گشنگیس دیگه چاره ای نیست.
بعدی نهار بود که مژده رسید که ساکهاتون رو بردارین و برین هتل میعاد نزدیکای حرم. البته اونجا امکاناتی تفریحی نداردا........
الهی قربونی آقام بشم. شکر . شکر شکر.

بعد از ظهر بود رسیدیم. یک راست حرم.یه زیارتی دلچسب. یه سلامی عاشقانه. سلامی خواهرشون. حضرت فاطمه معصومه(س) . سلامی شهدای گلزار اصفهان که هر روز صبح و عصر باهم گپ و گفتگو داریم. سلام آیت الله شمس آبادی. سلامی آیت الله اشرفی اصفهانی . سلامی سید مسعود رشیدی. سید حسین حسینی. عباس آتش پنجه............... سلامی بروبچه های همکار رفیق رفقای دانشگاهی. بروبچ وبلاگی...............سلام همگی را رسوندم. خیلی صفا داشت.




موضوع مطلب : مهمونی, امام رضا, مربی, اصفهانی

         نظر بدهید
یکشنبه 88 شهریور 1 :: 8:14 عصر
پاک روان