سفارش تبلیغ
هاست ایران
هاست ایران
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 384
  • بازدید دیروز: 335
  • کل بازدیدها: 1021018



تمام وقت نشسته بودم در پناه سایه دیوارهای مسجدی که اونجا ساخته بودن آ فقط ناظر راهی شدن زائران و راهیان نور بودم. الهی همچین دردی قسمت کسی نشه.
اینکه مشتاق باشی .اینکه بند بند وجودد مشتاقی رفتن باشه.....ولی
ولی نتونی . توان رفتن نداشته باشی..........
درد عظیمیه. ناتوانی رو چشیدن.
بغض داشت خفم میکرد. نیشسه بودم آ آبخوردنی بروبچایی را که از راه میرسیدن آ برا خوردنی آبی خنک یاحسیناشون بلند میشد نیگاه میکردم.

سخت بود . سخت بود که آروم آ راحت بیشینم یه گوشه ........آ ........

 


ظهر بود. ظهری جمعه
سخت بود. اذان ظهر همونجا بودیم. طلائیه.
آ بعدی نماز راهی شلمچه شدیم. عصر بود که رسیدیم. حالم خیلی بد بود آ توانی ایستادنم نداشتم. آبی زدم به دست آ صورتم . بلکی بهتر بشم. اما افاقه نکرد.. دیگه فقط دنبالی یه چادر به اسمی اورژانس میگشتم.

دکتر تا چشمش افتاد به رنگ آ روو من خودش فشار سنج آ الباقی لوازمشا آورد .  بنده خدا مونده بود من چیطور رووپام هنوز....... دستوری زدنی یه سرم صادر شد. این حج خانومی ظاهرا پرستارم که چشماش دیگه داشت لوچ میشد. از بس زیری پوستی دستم دنبالی یه رگی خونی گشت آ پیدا نکرد. گه گاهی یه نیگاهی زیر چشمی بهم میکرد بیبیند داد میزنم سرش یا نه .... ولی نای حرف زدن نداشتم چه برسه به داد زدن...... بالاخره فرجی شد آ یه رگی سیاه و سوخته پیدا کردن. بعد از چند دقیقه از هوش رفتم.............وقتی چشمام رو باز کردم یک ساعتی گذشته بود آ حج خانوم پرستار داشت سرم دومی رو جایگزین میکرد........ بنده خدا یوخده هول کرده بود....ازم پرسید .خانوم شوما معمولا فشاردون چندس؟
خندم گرفت . پرسیدم چیطور مگه؟ زیادی پایینس؟
حج خانوم مثلا میخواست نترم آ تازه این باعثی بدتر شدن اوضاع نشه. چشمام که باز شده بود. آقای دکتر اومد بالا سرم آ سراغی همراهاما گرفت. عرض کردم. برا چی می خواین؟ تنهام. با کاروانی راهیان نور اومدم. شماره تلفونشونا می خواست. گفتم. آقای دکتر. تنهام. هزینه داره؟ بگین ... گفت نه اگه همراه داشته باشی می فرستیمت بیمارستان. آآآآآآآآ منا میگوی. دیدم داره اوضاع خیت میشه. گفتم . نه من که خوبم. دیگه سری پام. یوخده گرمازده شده بودم که خوب شدم. همراه هم ندارم. باید تا همسفریام نرفتن برم پیداشون کنم. خلاصه این قطره چکونی سرما شلش کردم آ رو تخت نیشسم. تا کم کم از جام بلند شم. دکتر دید با بد کسی در اوفتادس. بیخیالی من شد آ رفت سراغی الباقی مریضاش. فقط چندتا اخطار بشم داد  آ الباقیشم سپرد دستی خودم....

سرم تموم شد. آ اومدم از چادری اورژانس بیرون. هوا تاریک شده بود آ ملت داشتن بر میگشتن سمتی ماشینا..... آ من از شلمچه فقط همون چادری اورژانسا دیده بودم. احساسی درموندگی میکردم. نه ............دیگه تاب تحمل نداشتم. همونجا نشستم. نه ......

 

 دیگه تاب تحمل نداشتم. صدام به آسمون بلند شد. بلند بلند حرف میزدم. با آقام. با خانم فاطمه زهرا(س).... خانمم غروب جمعه آ من اینجا......

صبر و قرارم

دارو ندارم.

یوسف زهرا.....

دعای توست نسیبم که آبرو دارم  * بدون لطف و عطایت مدام در خطرم  

برای اینکه بیایی نکرده ام کاری  * مرا ببخش برایت همیشه دردسرم 

 ببین که معصیت آخر مرا ز پا انداخت  * نبود یاد حضورت همیشه در نظرم  

اگر چه نزد تو بی آبروتر از من نیست  * خوشم به نوکری مادر تو مفتخرم   

تو را به زمزمه و اشکهای مادرتان .......
بیا . ظهور تو آقا ...........شفای مادرتان......
مولاجان . به حق چادر خاکی فاطمه ...... برگرد . که مستجاب بگردد دعای مادرتان.......

بیا که جمعه غریبست و سرد و بی احساس....و ندبه میچکد از چشمهای مادرتان........
آقاجان بیا با خاطر اون لحظه ای که بین درد و دیوار موند ......ولی حتی علی رو صدا نکرد.....


آقاجان امسال لحظه های زیادی رو گذروندیم آ شرمنده ی مادرتون شدیم. د آخه چیکار کنم.......چیکار کنیم. آقاجون بیا... د بعضیا خیلی بیچشم آ روو شدن. تو اتوبوس واحد . تو شهر .... یه چیزی به اسمی حجاب داره بی رنگ میشه. دختر نوجوونی که بدون هیچ حجابی کنار مادر و خواهرش ایستاده و میخواد من رو بخاطر یکی دونگاه که بهش کردم با اون چشمای دریده و وحشیش بخوره. آقاجون اومده بودم بگم شرمندم. شرمندم که دیگه گاهی خسته میشم. د آخه آقاجون اومده بودم اینجا تا نفسی تازه کنم..... که اینجام ظاهرا جای من نبود..........

. آقاجان من هیچ دردی نکشیدم. من هیچ .... ولی چرا.....چرا یادم اومد........ بازوی منم درد میکنه...... (آخه میدونین . امسالی که گذشت 5-6 باری این کتف از جا فقط در رفت. و عمل شد. آ هربار تا یک هفته هر حرکتش دردناک بود. آقاجون دردی شبیه درد بازوی مادرتون رو فقط چشیدم.... آقاجون امسال درد پهلو رو چشیدم.  دوماه دست به کمر بودم آ راه میرفتم. زخمی داشتم که مادرم هم تاب تحمل تعویض پانسمانش رو نداشت.... آقاجون ......آقاجون اینا را اینجا گفتم تا روم بشه بازم حرف بزنم ).....آقاجون من اینهمه راه با این سختی کوبیدم آ اومدم اینجا پشتی دروازه ... ؟؟؟؟؟؟؟

خانمم حداقل شوما وساطت میکردین....... خانمم..........




موضوع مطلب : پلاک, راهیان نور, شلمچه, زخم, پهلو, مادر

       نظر
جمعه 89 اردیبهشت 24 :: 11:36 صبح
پاک روان