سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران

باقالی بخوریم......(مادر...5)

خدا بیامرزد صدیق خانم رو  

مادربزرگ مهربونی داشتم که وقتی پنجشنبه ها بعدازظهر می رفتیم خونشون، برامون باقلا پخته بود. میاورد برامون

می گفت بفرمایید باقلا ، بیایید باقلا بخورین ، که حضرت رسول فرمودن: باقلی هوش را زیاد میکنه و باعث می شود حافظه افزایش یابد، خونساز است، برای استخوانهای ساق پا خوب است.

حضرت علی فرمودن: روغن مالی کردن عقل را زیاد میکنه. روغن پوست را نرم می کنه و بر توانِ مغز می افزاید. مجاری آب را در بدن بهتر میکنه(پوست خشک نمیشه). کثیفی پوست را از بین می برد و رنگ پوست را روشن می کنه.

می دونی بهترین روغن چیه؟ روغنِ بنفشه بهترین روغن است. حضرت فرمودن: روغن بنفشه توان مغز را بهتر میکنه.

البته پیامبر فرمودن حجامت تقویت مغز میکنهو چیزهایی که توو حافظه دارین بیشتر می ماند و عقل را زیاد میکنه.

امام صادق فرمودن: استفاده از سرکه انگور عقل را زیاد میکنه. فرمودن: ما غذای خودمان را با سرکه شروع می کنیم.( سرکه کرم و انگل بدن را از بین میبرد و عقل را محکمتر میکند.)

 


سلام حاج آقا

رفتم باغ رضوان بالا سری بابابزرگم :

حج آقا پاک روان، بعدی کُلی سلام آا احوال پرسی، بِشِش گفتم. حج آقا. من اینهمه اومدم سری شوما قرآن خوندم، خب حالا امتحان دارم.

شومام که همه میگن، حسابدار آا یه مدیر مالی بزرگی بودین برا خوددون.

پس مطمئن هستم می تونید اِز پَسی اقتصاد_مهندسی آا استراتژی آآآ آمار آآآ... بَر بیاین، خیلی وقتس نیومدین به نوه های خوددون سَر بزنین، من منتظرم. من نی می دونم. یه فکری به حالی پاس کردنی درسهای من باشید. 

من امتحان دارم، واحدهایی که اقتصاد آا استراتژی آا... اینها داره با شوما 


قباله ی مادرِ مادرِ پدربزرگم

من تو خونه نقش کارآفرین رو دارم
همه کار میکنن من میگم آفرین
کلا از نقشم خوشم میاد

 


 

جادون خالی اِمروز.

این روزها فقط منتظرم و در این انتظار سعی میکنم وقتم تلف نشه. لابلای درس خوندن و پژوهش یه وختایی کارآفرینی هم میکنم.

امروز رفته بودم سری صندوقِ بایگانی اسنادِ اتاقم. همیشه به خاطر داشتم ، اون سالی که پدربزرگم رحمت خدا رفت ، بزرگان خاندان جمع شدن و اسناد و مدارک زیادی رو که پیش ایشون بود رو یه بررسی کردن و یه دسته از اونها رو بعنوانی اسناد و مدارکی آشغال دور انداختن. من اون سالها بچه دبستانی بودم. خیلی برام جالب بود، فقط نکتهِ ش این بود که من اَصِش اِز اینا سر در نیمیاوردَم. بعد اِز اون سالها ، گه گاهی پیش اومده بود که این سند و مدرکها رو درآورده بودم آ فقط بعنوانی یه سندی قدیمی نیگاهشون کرده بودم. 

ولی امروز اتفاقی رفتم سَرِشون. خیلی باحال بودن. داشتم پوشه ای که کارنامه ها و تقدیرنامه های دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستانم رو گذاشته بودم ورق میزدم و از دیدنشون ذوق مرگ بود. چشمم خورد به اولین نشریه ی رسمی که در بخش فرهنگیش  یکی از وبلاگهام رو معرفی کرده بود و تعریفی بامزه ای داشت از دستخطم. کتابهایی که طرح روی جلد براشون زده بودم، کارت تبریکی که همسر حاج حمید برام فرستاده بود(... هنوز لنگه ی پوتین های باغبانی رو کنار اتاقم دارمش) ، چشمم افتاد به یه جعبه ی کوچیک. "مُهر مادرِ پدربزرگم و مُهر پدربزرگ" بیش از صدسال قِدمت داره... زیرش یه سِری سند و مدرکی قدیمی، لابلاشون، چشمَم اُفتاد به قباله ازدواجهایی که دستنویس بود. امضای شاهدانی بزرگ مرتبه و اثرانگشتهاشون... قباله ها:

  قباله ازدواجی".مادرجان.= مادرِ مادرِ پدربزرگم."
  قباله ازدواجی خاله های پدربزرگم  و مادرشون
قباله ازدواجی پدربزرگ آا مادربزرگم ....

خیلی بامزه بود... مهریه هایی که 40 سکه ... چند دینار ناصرالدین شاهی بود و ... نیم دونگ از خانه ای که اون سالها 500 ریال ارزشش بوده. قباله ای که نیم دونگ مشاع...  تمرهایی که صفحه اول باطل شده بود... توضیحهایی که پدربزرگ سالهای آخری عمری با عزتش با دستهای لرزونش نوشته بود...

پدربزرگ....

یادم هست سفرهای مشهدش رو... به شهادتِ همه ی فرزندانش: دهه ی آخر عمرش هرسال یک ماه می رفت مشهد به زیارت. محاسباتِ مالی خودش رو پیش خود مراجع و یا نمایندگان خاصشون صاف کرده بود...

حاجی کاش یادبگیرم از شما و پسرتون، محاسبه ی امور زندگیم رو... خیلی سختِس خیلی...

حَج آاقا یادش بخیر اونروزا که می رفتین توو باغچه مشغولی تمیز کردنی باغچه ها و آبیاری سبزی خوردنهایی که پایینی درخت کاجها کاشته بودین می شدین آ من میومدم مُخِدونا می خوردم.  شوما سر به سری من میزاشتین آ میگفتین بِچه برو یه ظرف بیار تا این آغشالا را بیریزم تووش. آا من که حالا مهدکودک میرفتم آ برا همین خودما دانشمندی بزرگی میدونستم میخواستم به شوما یاد بدَم که کلمه ی آغشال درست نیست باید بگین آشغال


 یادش بخیر محبتهایی که زورکی میکردین. شوما میخواستین نوه ی خوددونا برسونین مدرسه ، برا همین من رو تَرکِ چرخِدون سوار میکردین آ خوددون پیاده من رو میرسوندین مدرسه، آ من در طول مسیر از ترسِ اینکه از روو چرخ نیفتم پایین وحشت زده و ساکت بودم.


امشب از مادر جایزه گرفتم.

امشب مادر قرآن بزرگ خودشون رو بهم جایزه دادن. 

دیروز صبح و شبم رو تغریبا به هم دوختم تا بتونم یوخده جزوه هام رو زیروروو کنم. بخونم. بلکی بتونم از پسی امتحانی پایان ترمم بر بیام. صبح امتحانم بدکی نشد. نیمیدونم قبول میشم یا نه , ولی به هرحال من که تلاشی خودما کردم. در حدی خودم.
یوخده خسته بودم . شب ساعت از هشتم گذشته بود که بابا آ آبجی کوچیکه اومدن دنبالم دمی آموزشگاه فنی-مهندسی. کلاسم تازه تموم شده بود آ مخم خسته. بابا پیشنهاد دادن بریم خونه عمه عذرا. فداش بشم خیلی دلم براش تنگ شدس. گفتم باشه . خیلی وقته روو ماهش رو نبوسیدم. بریم..........
رفتیم . جا شوما خالی صله ارحامی بود. دلنشین. نشسته بودیم , من و آبجی مشغول بازی با نوه عمه خانوم. بابا و شوهر عمه گرامی هم به صحبت. که نیمیدونم صحبت چی شده بود که حاج آقا روو کردن به بابا که حاج آقا ما جلسه قرآنمون فعلا تموم شدس آ این قرآنی مادردون خدابیامرز هنوز اینجاس. بیارم خدمتتدون. بابا گفتن خب خوددون نیمیخونین؟ خطش خبس که. یهو پریدم وسطی حرفشون که چی چی؟؟؟ شوهر عمه گرامی قرآن قدیمی مادر رو میگفتن... گفتم من. من . من . مال من. مال خودمه . وای خدایا. ........قرآن رو آوردن. گرفتم از دستشون. نیمیدونی انگار خودی مادر گذاشتن توو دستم. الهی بیمیرم برادون مادر. جادون عالیه متعالی بشه الهی. با خودی حضرت زهرا همنشین بشین. جزء اهالی قرآن. ممنون. ممنون. میخونمش. برای خوددونم میخونم......... کلی با خودی مادر حرف زدم. 

 

ممنون. مادر بزرگترین جایزه قرآنی بود که گرفتم. امروز جایزه ی این کلاس تفسیرم رو از مادر گرفتم.


عیدتان مبارک

 

عیدتون مبارک...........

امسال اولین عید فطری بود که بی بخار گذشت..........
امسال اولین رمضانی بود که بی مادر (مادربزرگ) گذروندیم........... یه جورایی بی بخار. یه جورایی بی شور و حال.....

خدایش بیامرزد 


جسد جوانی 32 ساله بعد از سه ماه...

مادر جمعه ای که گذشت ........

به مراسم هفتمین روز خاکسپاری محسن رفتم. جوانی 32ساله که پوریا, پسر 5ساله اش سینی حلوا را به دست گرفته بود و با کلامی متین و صدایی غمین و نگاهی ماتم زده به میهمانان مراسم عزای پدرش تعارف میکرد.

مادر چه خوب شد که نبودی و ندیدی . نبودی و ندیدی و نشنیدی که جسد پدر پوریا را بعد از هشتاد روز پیدا کردند. بعد از سه ماه انتظار تلفن چه ناجوانمردانه خانواده ای را از انتظار درآورد...
مادر ,شاید آخرین بار در مراسم هفتمین روز خاکسپاری شما دیده باشمش. وقتی با احترام زیر بغلهای پدر بیمار همسرش رو -پسر شما را - گرفته بود و ایشون رو همراهی میکرد... شاید آخرین بار صدای همسرش رو , نگاه همسرش رو , همون روز هنگامی که با افتخار از مردانگی همسرش, پرتلاش بودن همسرش, عاشق بودن همسرش, ... تعریف میکرد شاد دیدم.

مادر چه خوب شد که نبودی تا خبر گم شدن پدر پوریا را (فقط چند هفته بعد از خاکسپاریتون) نشنوی. پدر پوریا اون روز ( روز 9 بهمن) وقتی آخرین بوسه رو به گونه های پوریا میزد بهش نگفت که داره میره بهشت........

مادر چه خوب شد نبودی و ندیدی چهره ی ماتم زده ی عروست رو , پسرت رو وقتی در ماتم یتیم شدن پوریا فریاد میزدند. و همسرش, که مبهوت نشسته بود و ناباورانه به تسلیت گفتنهای میهمانان و دوستان و فامیلهای دور و نزدیک جواب میداد. 

مادر چه خوب شد نبودی و ندیدی چطور مادر پوریا پایین پای عمه چطور زانو زد و نشست و گفت .... از دردودلهاش , از زخم عمیقی که به دلش خورده , از آتشی که به جانش افتاده, از بغضی که راه نفس کشیدن رو به روش بسته, از لرزه ای که به جانش افتاده.... و از حرفهای پرمعنای پوریا.اینکه دیشب نیمه های شب رفته توی اتاق و در اتاق رو بسته و نشسته به گریه , هرچی خواستن آرومش کنن نشده, آخرین حرفش در جواب مامانش این بوده: برین شما می خوام برای دل خودم گریه کنم. اینکه هر روز بعد از ظهر دست مامانش رو میگیره میگه بیا بریم پیش باباو ...

مادر چه خوب شد نبودی و نشنیدی که بعد از 80 روز جسد پدر پوریا را در حالی پیدا میکنند که براثر ضربه ای از پشت سر کشته شده و توی صندوق ماشینش رها شده بود. جسدی که حالا بعد از گذشت 80 روز از رووی بوو پیداش میکنند.ماشینی که در تمام این ایام در پارکینگ راهنمایی و رانندگی بوده....!!!!!!!!!!!!!!!!


قرآن یادگرفتن و ...(مادر...4)

صدیقه خانم باردار بود. در وجودش شیرینی حضور طفل معصوم آپاکی رو احساس میکرد. طفلی که بزرگترهای فامیل میگفتن حتماً پسر میشه. این پسر دومش بود و بچه ی سومش. فاطمه و احمدرضا حالا دیگه از آب و گل دراومده بودن. فاطمه  یه دختر بچه ی شیرین زبون شده بود و احمدرضا تازه به چهاردست و پا افتاده بود.
از روزی که حج اسماعیل گفت اسم این پسرش رو میخواد بزاره علیرضا چهره ی صدیق خانم غمزده بود و گرفته. دلش رضایت نمی داد پسرش که از همین حالا توی قلبش کلی جا باز کرده بود رو عینی پسر یکی از فک و فامیلاشون به جای علیرضا به مسخره صدا بزنن-اّرضا-
دست خودش نبود. قیافش افسرده بود و خاموش. همه فهمیده بودن از یه چیزی نارحت هست که این روزها به جای اینکه چهره ی شاداب و خوشحالی داشته باشه ...........عمه خانم(مادر حج اسماعیل) و حاج خانوم(مادر خودش)و دختر عموها یه روز نشستن کنارش و از این گفتن که روحیه یه مادر، افکارش و ... چقدر روی بچه تاثیر داره. توصیه های زیادی بهش کردن از اینکه سعی کنه زیارت امامزاده بره و قرآن بخونه و ... تا کم کم صدیقه رو هم به حرف آوردن و  بالاخره فهمیدن دلیل اینهمه غم و غصه ای رو که تووی عمق نگاهش نشسته بود.
حاج خانوم(مادر خودش) و عمه خانم(مادر حج اسماعیل) و بقیه بزرگترای فامیل بهش قول دادن و مطمعنش کردن که نمی زارن کسی کمتر از علی آقا به این گل پسرش بگن.
چشمای صدیقه غرق اشک شادی شده بود، نور وجود طفل معصومش تمام وجودش رو غرق شادی میکرد. دستی آروم روی شکمش کشید و به علی آقا خوش آمد گفت.
صدیقه خانوم تا سر علی آقاش حامله بود ، از عمه خانوم خواهش کرد تا براش معلم سرخونه بگیرن تا قرآن یاد بگیره. سوره یاسین و واقعه و انعام و جمعه و ... رو تا سر علی آقا(علیرضا) حامله بود یاد گرفت. 
 

اینها رو روز مادر ، همین امسال برامون تعریف کرد. بهش گفتم : پس برای همین این پسرتون مهندس شد؟؟؟؟ مادر خیلی جدی جوابم داد: نه. از وجودی خودی بچه س که مادر عتش کاری رو پیدا میکنه. این پسر خودش زبر و زرنگ بود آ عتش یادگیری داشت. از همون اول.
خندم گرفته بود که مادر چقدر جدی در مورد صاحب امتیاز بودن پسرش حرف میزنه. انگار طاقی آسمون سوراخ شده بود آ این پسر از عرش اعلی بر زمین نازل شده بودن.


==برچسب ها : مادر  ,

یا علی....(مادر...3)

صدیقه همیشه توو یه خانواده ی گرم آ صمیمی آ توو ناز آ نعمت بزرگ شده بود. ولی حالا .... از همون روزای اول ازدواجش انگار تلخی بود که به سرآ رووش میبارید. همون روزای اول ازدواجش فهمید به به ....  پدر عزیزتر از جانش چه دسته گلی به آب داده. بابا از همون روحانی که صیغه ی عقد ازدواج صدیقه را با اسماعیل جاری کرده بود خواسته بود تا باهاش برن خونه ی حج کریم. آخه بابا با حج کریم قرار گذاشته بود تا به جای تموم اون همه بدهی که بالا آورده بود دختر جوونش رو به عقد حج اکبر در بیاره.
آره ............ آره بابا ازدواج مجدد کرده بود آ با یه دختربچه ی جوون آ نجیب ازدواج کرده بود. ازدواجی که کینه های سرد و تلخی رو بین اون آ دختر آ پسراش . بین خواهر آ برادرهای صدیقه با خانواده ی جدید حج اکبر........
آره اولین پسر زنی جونی حج اکبر با پسر صدیقه هم سن و سال شده بودن. رحیم آ علیرضا همبازی بودن. آخه بروبچه ها که از این ماجراوا خبر نداشتن. رحیم نابرادری صدیقه بود آ علیرضا پسرش .علیرضا این وسط نمیفهمید چرا رحیم که در واقع ، دای کوچیکه ی علیرضاس. همیشه یه جورایی کتک خور دای رضا آ دای حسن آ برا چی چی اونا از رحیم لجشون میگیره.
آره ... صدیقه این وسط نیمیدونس وقتی میره پیشی مامانش ، بیشینه اونجا پا دردادلا مامانش گریه کنه یا بیشینن باهم از زخما دلشون برا هم بگند آ باهم زار بزنن. ولی مامان هیچ وقت اهل ناله کردن نبود. صدیقه وقتی میدید مامان جلو مردوم چی چی خونسردس آ سرسنگین آ نیمیزارد کسی احساس کنه دلش شکسته، کم کم یاد گرفت باید توو زندگی محکم بود. هروقت میرفت دیدن مامان ، مامان فقط سعی میکرد به دختر نازنازیش چطور زندگی کردن رو یاد بده. آ از اون وقت آ فرصتی کم حداکثر استفاده را بکنه.  صدیقه کم کم یاد میگرفت ....... یاد میگرفت که خودش برای زندگی خودش تصمیم بگیره. باید یه تصمیمی اساسی برا زندگیش بیگیره. باید تصمیم بیگیره آ تا آخری عمرش روو پا خودش زندگیشا بسازد. تا اینجاشا خیلی گند زدن توو سرنوشتش ولی از این به بعد ............
آره صدیقه با خدای خودش پیمان بست آ دستشا گذاشت روو زانو آ یا علی را گفت.............


یا علی


==برچسب ها : مادر  ,

صدیقه.....(مادر...2)

حج اکبر، از چوب فروشا بزرگ آ به نامی اصفهان بود. کارگاههای بزرگ چوب فروشی آ زمین آ زمینداری آ...... خلاصه مایه داری بود برای خودش. شوهرخواهرش به همون جوانی رحمت خدا رفت آ اونم آباجیا آ پسرشا آورد پیش خودش. کم کم پسرخوارشا آورد توو کار آکردش حسابداری خودش. یه جورایی نفری دومی این بارگاهش کرد. پسر خواهر بزرگ شد آ بفکری ازدواج.

 

خواهر کلی خوشحال که قرارس عروسدار بشه آ یوخدم دل نگرون که چه عروسی بیاد توو زندگیشون.
کسی نفهمید چی به چی شد آ حج اکبر چه حساب و کتابی کرد که یه هو ...........آره . یه هو صدیقه -دختر کوچولو آ عزیز بابا. فرشته نازنینی که تازه نه ساله شده بود رو از وسط حیاط آ لبی حوض کشیدنش تو سالن آ لباسی سفید به تنش کردن. صدیقه که از این بازیا چیزی نمی فهمید. از اینکه چرا لباسی سفید آ خوشگلی تنش کردن آ گفتن باید بشینی کنار حج اسماعیل(همون پسر خواهر - در واقع پسر عمه ی صدیقه) هرچی گفت نه من از پسر عمه اسماعیل بدم میاد ، گفتن هیس هیس بابا ناراحت میشه ها.حالا دیگه حج اکبر برای اینکه دخترش خوشبخت بشه خیلی کارها برای صدیقه جونش کرد. 5شبانه روز برای صدیقه و اسماعیل مراسم جشن و پایکوبی برگزار کرد. مراسمی که شب اول مهمانی مخصوص علما و بزرگونی مسجدی بود. علمایی مثل حج آقا رحیم ارباب. (بزرگی که مزارشون توی گلزار شهدای اصفهان) و 4 شب بعدی بزنو بکوب رقاصه های برهنه ی آن روزگار. این مراسم عجیب و غریب به مناسبت ازدواج عروس و دامادی با 30 سال اختلاف سنی بود. این وسط داماد مشغول مهمان و مهمان بازی خودش بود و عروس نه ساله ی بی زبون ما شبها تتنهایی به گریه کردن بود . خونشون آخه از مامان و بابا داداش و آباجیا جدا شده بود. دیگه باید با عمه آ پسر عمه زندگی میکرد. عمه سعی میکرد بهش مهربونی کنه. آخه عمه خیلی خوشحال شده بود که حالا که تونسته دختر بزرگ داداش رو عروس خودش کنه از آخر و عاقبت پسرش توی دستگاه داداش مطمعن شده.
این وسط اما صدیقه انگار بزرگترین بلای آسمانی بر سرش نازل شده بود. هر روز خودش رو سیاه بخت تر از دیروز میدید.  آخه وسط خاله و خاله بازیاش کشیده بودن بیرون آ لباسی عروسی تنش کرده بودن آ گفته بودن این پسر عموی بداخلاق و اخمو هم شوهرت شده. وقتی می پرسید شوهر دیگه چیه. میگفتن: شوهر یعنی کسی که باید توی خونه اون زندگی کنی- ظهر باید سر سفره با اون غذا بخوری- باید یاد بگیری عین بقیه زنا وقتی میخوایی جایی بری . از اون اجازه بگیری. یا اگه چیزی میخوایی دیگه به بابا نگو. باید به اسماعیل بگی تا برات بخره. صدیق از اسماعیل بدش می یومد. یه جورایی انگار به شخصیتش بر می خورد که چیزی از اسماعیل بخواد. حالا دیگه انگار بی کس شده بود. دختری که توی ناز و نعمت آ لای پر قو بزرگ شده بود. حالا از مادر و خواهر و برادر جداش کرده بودن.
اسماعیل بعد از مدتی تنفر رو از چشمای صدیقه، از لحنی کلامی صدیقه ، از ... حس کرد. کم کم اسماعیل هم داشت یه چیزایی میفهمید. ولی کاری بود که به نفعش بود. باید این زندگی را حفظش میکرد. نباید میگذاشت صدیقه این کار و زندگی را ازش بگیره. برای حفظ این جایگاه باید تلخی نگاه صدیقه را تحمل میکرد.
کارگر و خدمتکار تو خونه زیاد داشتن. اسماعیل یه جورایی برای صدیقه همبازی و رفیق جور میکرد تا صدیقه کمتر بره خونه حج اکبر آ زیرآبش رو بزنه.... کم کم بچه دار شدن. صدیقه 15 یا 16 ساله بود که فاطمه را در آغوش گرفت.


==برچسب ها : مادر  ,

ختم قرآن.....صلوات

امروز روز عید غدیر. عید سادات. مادربزرگی که تمام هستیم رو از او داشتم. هرچه دارم از اوست پرواز کرد. هنوز ......................

امشب شب اول پرواز آن عزیز مهربان و آن مادر عاشق ...............نمی دونم میتونم ازتون خواهش کنم توی این ختم همراهیم کنین؟ تاامروز خواهشی شخصی از بروبچه های وبلاگی و دوستان همنفسم نداشتم. الآن که دارم مینویسم هنوز به خود نیومدم. این اولین چیزیست که به ذهنم رسیده. اینکه شاید دوستان وبلاگیم همراهیم کنن.

صدیقه عابدان زاده. نام استاد هنرهای دستی. نامی که برای خیلیا توی اصفهان آشناست. استادی که من توی آموزشگاه گلدوزیش لابلای میزها و چرخهای گلدوزی شاگرداش بزرگ شدم. استادی که خودش سکمه دوزی و گلدوزی و ملیله دوزی و سرمه دوزی و ... رو از همون نوجوانیش یادگرفته بود و برای اینکه استقلال مالی داشته باشه آموزشگاه خودش رو همون روزها راه اندازی کرده بود.

مادربزرگی که همیشه هرجه مجلسه قرآن و دعا و ... بود من دستم توو دستش بود و همراهش. مادربزرگی که همیشه به فکر عاقل و بالغ شدن دختر جماعت بود. تمام فکر و ذهنش درگیر رشد بچه ها و نوه هاش بود. مادر بزرگی که 14 معصوم رو زیارت کرده بود و این روزهای آخر چشمهای معصومش اشک آلود بود که چندسالی هست که قادر به زیارت رفتن نیست.....

استاد مهربانی که درس زندگی رو به همه بچه ها و نوه ها و شاگرداش مادرانه داد.

برای آرامش روح آن استاد هنرمند. مادربزرگ مهربان و عزیز تر از جان ختم قرآن برداشتیم که دوستان بزرگوارم ( زیباترین شکیبفتوبلاگ وصال. فاطمه سادات )یاریم کردند.

سپاسگزارم

شمع


==برچسب ها : مادر  ,
   1   2      >



======== =