سفارش تبلیغ
صبا

نمی خوام ببینم که جات خالیه(غمِ سنگین--02)

سلام عزیزِ دلم. دلم برات تنگ شده، صدات رو نشنیدم. خیلی وقته که برای عزیز دُردانه ی بابا لالایی نخوندی. عزیزِ دل پاشو بیا. نگذار جای خالیِ تو رو کسی ببینه. به خدا سخته نقش بازی کردن. عزیزِ دل سکوتِ تلخی اینجا رو پر کرده.............. 

دلم برات تنگ شده. 

نمی خوام. 

خدایا نمی خوام جای خالی کسی رو ببینم.

خدایا نمی خوام دوری کسی رو درک کنم.

خدایا نمی خوام ..... نمی خوام نبودنش رو حس کنم.

خدایا نمی خوام ......... نمی خوام جمله هام کم وزن تر از گذشته ها بشه.

خدایا نمی خوام....................

خدایا دلتنگ شدم. بی ظرفیت شدم. بی صبر و تحمل شدم و...

 


40 روز گذشت

داره چهل روز میشه که غمباد گرفتم

داره چهل روز میشه که دو تا از عزیزانم رو ندیدم. یکیشون گفته دیدار به قیامت و اون یکی هنوز معلوم نیست کِی میادش.

داره چهل روز میشه که ظاهرم با باطنم خیلی اختلاف پیدا کرده. یکیش همیشه خندانِ و شاد . و اون یکی همیشه بغض کرده و داره دِق میکنه.

دارم دِق میکنم، داریم دِق میکنیم. کُل خانواده. روزهای اول فقط برای دیگران نقش بازی میکردیم و با هم که بودیم از سختی روزگار و سنگینیِ مصیبتها می گفتیم، ولی کم کم دیدیم نمیشه، اینجوری خیلی سخته، کم کم شروع کردیم به شاد کردنِ همدیگه. حالا سعی می کنیم جلوی همدیگه بخندیم و شاد باشیم. برای همدیگه پیامکهای خنده دار بخونیم و از اتفاقات خنده دار بگیم ولی بعد بریم یه گوشه ای به یک بهانه ای تنهایی بشینیم و بیصدا زااار بزنیم.

خدایا دق کردم.

داره چهل روز میشه. خدایا صبر هم نمیخوام. اصلاً نمی خوام باور کنم چه مصیبتی سرم اومده. اصلاً نمی خوام درک کنم بعضی اتفاقها چقدر میتونند سنگین باشند. نمیخوام.......

داره چهل روز میشه. خدایا ظرفییتم رو زیادی-زیادش کن. خدایا شعورِ درکش رو ندارم. تحمل ندارم........

داره چهل روز میشه. خدایا برگه ی مراسم چهلمش رو از رووی دیوار کَنده بودن و مادر چقدر ناراحت بود. آخه همسایه های فوضولِ ما مگه آزار دارن؟؟...

خدایا چرا بعضی آدمها اینقده فووضولن؟ 

وقتی داشت احوال خانواده م رو می پرسید، دلم می خاست زار بزنم و از درد و دلهای تلخِ جیگرم بگم، ولی چیکار کنم که باید در همون لحظه با یه لبخند و با نشاط عرض ادب کنم و بگم قربان محبت شما الحمدالله سلام دارن خدمت حضرتعالی و....

خدایا یه وقتهایی دلم میخواد............

دیگه این پایانامه و این مقاله و این پروژه و این... همش برام یادگارهای ماندگاری خواهندشد. 

چند ساعت از شنیدن خبر مرگ عزیزم میگذشت که اولین جلسه ی قرارم با استاد راهنما رو حاضر شدم. خیلی از مقاله هایی که برای مقدمه خونده بودم و خیلی ایده هام رو آماده کرده بودم. اولش خیلی بانشاط و با انرژی شروع کردم با استاد، ولی دست خودم نبود تمرکز نداشتم. استاد از طرح جدید و ایده ی دانش بنیانی که تووی عنوان خیلللی هم بِهش اشاره نشده میگفت و من داشتم فکرش رو میکردم که مامان تا چند ساعت دیگه می رسه فرودگاه اصفهان و هنوز بهش خبر ندادیم که....

چهل روز گذشت.


.... نشد

از کار عشق این گرهِ بسته وا نشد

باب الحوائج همه، حاجت روا ...نشد

بستند راههای حرم را به روی او.

می خواست تا حَرَم ببرد آب را ....نشد

دستانِ او جدا شده از پیکرش،ولی

ولی یک لحظه مشک از کَفِ سقا، رها....نشد

این مشک تووش آب نیست . تووش آبروست.........

برادرم دریاب (به مناسبت تاسوعای حسینی)

ناگاه مَشکِ آبِ ابالفضل را زَدند،

یعنی فرات قسمتِ آلِ عبا.... نشد

 

با مشکِ پاره-پاره سوی حرم نرفت

راضی به دلشکستگیِ بچه ها ....نشد

تیرِ سه شعبه، بست به چشمانِ او دخیل

آنگونه که زِ چشمِ رعوفش جدا... نشد

آنقدر زخمِ فرقِ شریفش، عمیق بود

بر روی نیزه ها سرِ عباس جدا...نشد

..........نشد


ام البنین . فرات . غیرت . قمربنی هاشم . عمو

  

بعد از به دل نشاندن داغ چهار سرو

دلبستگی به واژه  " ام البنین نداشت

دستهات اگه نرده های بقیع رو لمس کرده باشه میدونی ... دیدی ...

اونجا دلت با ام البنین خیلی حرفها زده . آخه تو فقط تونستی ام البنین رو از نزدیک ببینی . مرقد مطهرش نزدیک نرده هاست ... و مزار مطهر چهار امام کمی با فاصله و دور از نرده هاست . البته اونجا که میرسی . بیشتر دلت تو رو به زیارت میبره . ولی همون دلت وقتی به کنار ام البنین میرسه . با زبان بی زبانی می پرسه از ام البنین .که مادر سردار رشید سپاه ثارالله . کجا به آرامش میرسم. کجا بشینم . به کجا چشم بدوزم تا این امواج خروشان کمی آرام بشن . کجاست . خانم فاطمه زهرا (س) کجاست ؟ تو میدونی . بگو کجاست ؟....

 

با خاک حرف می زد و بر خاک می نشست

حاجت به ناز شهیر روح الامین نداشت

می گفت : ای دلاور نستوه ! ای رشید !

خورشید نیز صبر و رضا بیش از این نداشت

عباس من ! که لاله عباسی منی !

ای کاش دل به داغ فراقت یقین نداشت

ای ساغی حرم ! که عتش تشنه ی تو بود

ساغی به جز تو . سلسله "یا "و " سین " نداشت

 

عباس من ! شنیده ام افتاده ای ز اسب

 تاب تحمل تو مگر صدر زین نداشت ؟!

 

بر دست و بازوی تو علی بوسه داده بود

کس چون تو بازوان غرور آفرین نداشت

 

 ام البنین مادر سردار رشیدیست که من و تو بارها و بارها در لحظه های بی کسیمون بهش متوصل شدیم .... به عباس علمدار کربلا .....آ

فرات.  غیرت.   عباس.    عمو....


از اعتکاف شنیدم

این خاطره رو از مادری شنیدم که با پسر 16 ساله خودش رفته بود اعتکاف . مادری عاطفی که به دختر یکی یدونه و عزیز دردونه ش خیلی بیشتر از اونی که بتونه سه روز جدایی رو دوام بیاره وابسته بود .

یه مادر عاطفی با پسری بانشاط و دلپاک . پسری صاف و صادق که با دوستانش همراه شده بود .

کل خاطره ای که میخوام تعریف کنم رو از زبون هر دوشون شنیدم :

السلام علیک یا اباعبدالله

Image result for ?محرم نزدیک است?‎

مادر تعریف میکرد :

شب بود پای تلوزیون نشسته بودیم که صحنه هایی از اعتکاف نشان داد . اشک امانم نمیداد . شوهرم پرسید:چی شده ؟ گفتم :دلم سخت هوای اعتکاف رو کرده . مشتاق و تشنه ی دو . سه شب معتکف شدن توی خانه ی خدا ... مسجد جامع . شوهرم من رو که به اون حالت دید گفت : خب سروش که داره میره . تو هم برو ببین برنامشون چطوریه . تو هم اسم بنویس . نمیدونی چه پروازی کردم اون لحظه .

آره به همین سادگی راهی شدم .

فقط نگران کیمیا بودم . آخه میدونستم که طاقت نمیاره سه شب توی محیط بسته .

اونهم خدایی برنامش جور شد .

روز دوم مادرم دعوتش کرد خونه خودشون . و روز سوم هم مهمونه خاله جونش . موند روز اول ......

امان از زمانی که خدا بخواهد که یک کاری انجام بشه . من توی رفت و آمد کیمیا خونه ی دوستاش همیشه سخت گیرم . اون روز هم دوست کیمیا تلفن زده بود که دخترم رو دعوت کنه خونشون مهمونی . دختر نازنینم با ترس و لرز و ناامیدی به دوستش گفت صبر کن باید با مامانم صحبت کنی . اجازم رو از اون بگیری . من دیدم خب اینجوری روز اولی که من نیستم کیمیا تنها نمی مونه . موافقت کردم . دختر نازم از خوشحالی پرید توی آغوشم .

من و سروش هر کدوم با یه کوله پشتی کوچیک راهی شدیم ....

سروش وقتی ازش از اعتکاف پرسیدم . با یه لبخند معنی دار اینجوری شروع کرد :

خب بهتره از مسائل حیاتی شروع کنیم . حیاتی ترینها ...

اول اینکه دستشوئی های مسجد رو تماما داده بودن دست خانمها . و برای ما آقایون محترم یکسری دستشویی صحرایی ساخته بودن توی کوچه ی پشت مسجد . باید می رفتیم اونجا ....یا با حالت دوو میرفتیم اونطرف میدوون امام از دستشویی های عالی قاپو استفاده می کردیم .

دوم . بهداشت . بود که بدکی نبود . جز دو سه مورد مارمولک . که از قسمت خانمها اومد به قسمت آقایون ..... البته قبلش با چندتا جیغ و فریاد اعلام قبلی شده بود .

سوم غذا بود که همه دلچسب و خوشمزه بود . همراه با دسر . که گاهی اگر کسی دوست نداشت یا میل نداشت سهمش رو با منت به دوست بغل دستیش می داد .....

ساعتهای استراحت هم که آماده میشدیم برای سربه سر گذاشتن...با چند قطره آب بندگان خوب خدا را از خواب غفلت بیدار می کردیم . و خودمون رو می زدیم به بی خبری .

                  

ساعت 12 الی 2 نیمه شب .ساعت استراحت بود . چراغها خاموش بود . بعضیا به نماز شب مشغول بودن . بعضیام خواب . ما هم خب یه نماز شب میخواندیم نیم ساعت بقیش ........

                     

مادر همین طور که سروش حرف میزد . گه گاهی چشمهاش مواج میشد . و اشک آرام آرام میجوشید از چشمان عاشقش ....


مشتاق یه گپ دوستانه هستم

میدونی من از اونایی نیسیتم که همیشه آه و نالشون بلند‍ِ . راستش هیچ خوشم نمیاد کسی من رو با قیافه ی اچق وچق ببینه ............

آخه همینجوریش هم بی ریختم . دیگه چه برسه درهم و برهم هم باشم .

ولی به جان سونیا امروز خیلی دلم گرفته . میدونی جمعس امروز . روز تعطیل .

یعنی از همون دیشب . خیلی حالم گرفته بود . نمیدونم چرا . یعنی راستش نمیدونم برای کدوم زخم دلم . اینقدر این دل من نامردیش گل کرده و ساز ناکوک میزنه .

میدونی خیلی دلم لک زده برای یه دوست درست و درمون که بشه باهاش چهار کلمه گپ زد . یه صحبت دو طرفه یعنی هم بگم . هم بشنوم . هم از درد و دلهای خودم بگم . هم از درد و دلهای اون بشنوم . اینجوری حداقل حس میکنم اونم من رو آدم فرض کرده و داریم از افکار و نظرهای همدیگه استفاده میکنیم . ولی . اماااااااا.........

اما............

امان از رفیق . که نوع آدمش اصلا پیدا نمیشه .

پیدا نمیشه .

نه که فکر کنی توی مهربونم رو آدم فرض نمیکنم ها ....نه . ولی خب دیگه هیچ ازت خوشم هم نمیاد . یعنی همیشه حالم از تک و تعارفهای اینترنتی حالم بهم میخورده . درسته که ادب حکم میکنه تحویلت بگیرم . ولی خب دیگه تو بدرد هم زبونی نمیخوری . آخه آدم نیستی . فوق نهایتش که خیلی بالا بالاها سیر کنی . آی دی با نزاکتی هستی .

اونهم محترمانه عرض کنم که اون دردودلهات بخوره تو فرق سرت . چون اصلا نمیشناسمت که بتونم بفهمم داری فیلم بازی میکنی یا واقعا داری عین آدم دردودل میکنی.

نه ..........بی معرفت نباش . منصفانه قضاوت کن . چون من هم منطقی حرف میزنم .

تو رو نمیدونم . ولی من بیش از 5 ساله توی دنیای مجازی وبلاگ مینویسم و گاهی با بروبچ میچتم . پس اونقدرام بچه مچه نیستم . حتما یه جاهایی یه چیزایی دیدم . که دارم اینجوری میتازونم و میگم از همدردی دوستان وبلاگی اونقدرهام مرحمی روی زخم دلم نمی نشینه .......

میدونی ماها اینجا توی صحنه ی وبلاگ خیلی صادق و ساده هم که باشیم . نمیتونیم باهم از مشکلات شخصیمون بگیم .

 مثال عرض میکنم :

 فرض کن من از مشکلات محیط کاریم باهات بگم . و هرچی توی دلم هست با تو که فقط توی وبلاگستون باهات آشنا شدم بگم . از کجا مطمعن باشم که یک سال دیگه . دوسال دیگه با تو همکار و آشنا در نمیام . کارم توی محیط کاری گیر نمیکنه . .....نمیدونم روشن شد؟؟؟؟؟؟؟

نه اصلا بزار برات بگم .

 

اون قدیما ، با یه بنده خدایی توو همین وبلاگنویسی آشنا شدم . ( بعد ازش اجازه میگیرم اگه حرفی نداشت همینجا میگم کدوم عزیز بود) با وبلاگش آشنا شدم . طراحی وبلاگشم یه زمانی من کردم . البته میدیدم که هیچ وقت آن نیست و معلومه از نظر کاری خیلی سرش شلوغه . ولی خب از نوع کارش خبر نداشتم . یه زمانی خیلی دلم از مدیرعاملمون پر بود ........ این عزیز هم آن لاین بود . منم دریغ نکردم تا گفت خب چه خبر ؟ خوش میگذره . کاروبار چطوره ؟ ... شروع کردم از زمین و زمون هرچی بلد بودم و نبودم نثار مدیرعاملمون کردم و ...... وقتی خالی شدم . پرسید حالا مگه کدوم شرکت هستی . گفتم . گفت من میتونم مشکلتون رو رفع کنم . مشکلی که برای شرکتتون پیش اومده . آقا منو میگی . وا رفتم . نمیدونستم چه خاکی برسرم کنم . حالا که فهمیده بودم اون بنده خدا چیکارس و مطمعن شده بودم مشکل اساسی ما به دستش حل میشه . نمیشد ازش کمک نگرفت . ولی از طرفی هم ضایع کرده بودم خودم رو ....

افتاد ؟!؟.......

دوزاری رو میگم .

حالا وقتی میگم دلم گرفته و مشتاق یه گپ دوستانم . اما نه با تو . نگو چرا .


   1   2      >



======== =