سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 177
  • بازدید دیروز: 427
  • کل بازدیدها: 1031523



این خاطره رو از مادری شنیدم که با پسر 16 ساله خودش رفته بود اعتکاف . مادری عاطفی که به دختر یکی یدونه و عزیز دردونه ش خیلی بیشتر از اونی که بتونه سه روز جدایی رو دوام بیاره وابسته بود .

یه مادر عاطفی با پسری بانشاط و دلپاک . پسری صاف و صادق که با دوستانش همراه شده بود .

کل خاطره ای که میخوام تعریف کنم رو از زبون هر دوشون شنیدم :

السلام علیک یا اباعبدالله

Image result for ?محرم نزدیک است?‎

مادر تعریف میکرد :

شب بود پای تلوزیون نشسته بودیم که صحنه هایی از اعتکاف نشان داد . اشک امانم نمیداد . شوهرم پرسید:چی شده ؟ گفتم :دلم سخت هوای اعتکاف رو کرده . مشتاق و تشنه ی دو . سه شب معتکف شدن توی خانه ی خدا ... مسجد جامع . شوهرم من رو که به اون حالت دید گفت : خب سروش که داره میره . تو هم برو ببین برنامشون چطوریه . تو هم اسم بنویس . نمیدونی چه پروازی کردم اون لحظه .

آره به همین سادگی راهی شدم .

فقط نگران کیمیا بودم . آخه میدونستم که طاقت نمیاره سه شب توی محیط بسته .

اونهم خدایی برنامش جور شد .

روز دوم مادرم دعوتش کرد خونه خودشون . و روز سوم هم مهمونه خاله جونش . موند روز اول ......

امان از زمانی که خدا بخواهد که یک کاری انجام بشه . من توی رفت و آمد کیمیا خونه ی دوستاش همیشه سخت گیرم . اون روز هم دوست کیمیا تلفن زده بود که دخترم رو دعوت کنه خونشون مهمونی . دختر نازنینم با ترس و لرز و ناامیدی به دوستش گفت صبر کن باید با مامانم صحبت کنی . اجازم رو از اون بگیری . من دیدم خب اینجوری روز اولی که من نیستم کیمیا تنها نمی مونه . موافقت کردم . دختر نازم از خوشحالی پرید توی آغوشم .

من و سروش هر کدوم با یه کوله پشتی کوچیک راهی شدیم ....

سروش وقتی ازش از اعتکاف پرسیدم . با یه لبخند معنی دار اینجوری شروع کرد :

خب بهتره از مسائل حیاتی شروع کنیم . حیاتی ترینها ...

اول اینکه دستشوئی های مسجد رو تماما داده بودن دست خانمها . و برای ما آقایون محترم یکسری دستشویی صحرایی ساخته بودن توی کوچه ی پشت مسجد . باید می رفتیم اونجا ....یا با حالت دوو میرفتیم اونطرف میدوون امام از دستشویی های عالی قاپو استفاده می کردیم .

دوم . بهداشت . بود که بدکی نبود . جز دو سه مورد مارمولک . که از قسمت خانمها اومد به قسمت آقایون ..... البته قبلش با چندتا جیغ و فریاد اعلام قبلی شده بود .

سوم غذا بود که همه دلچسب و خوشمزه بود . همراه با دسر . که گاهی اگر کسی دوست نداشت یا میل نداشت سهمش رو با منت به دوست بغل دستیش می داد .....

ساعتهای استراحت هم که آماده میشدیم برای سربه سر گذاشتن...با چند قطره آب بندگان خوب خدا را از خواب غفلت بیدار می کردیم . و خودمون رو می زدیم به بی خبری .

                  

ساعت 12 الی 2 نیمه شب .ساعت استراحت بود . چراغها خاموش بود . بعضیا به نماز شب مشغول بودن . بعضیام خواب . ما هم خب یه نماز شب میخواندیم نیم ساعت بقیش ........

                     

مادر همین طور که سروش حرف میزد . گه گاهی چشمهاش مواج میشد . و اشک آرام آرام میجوشید از چشمان عاشقش ....




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
یکشنبه 95 مهر 11 :: 9:9 صبح
پاک روان

استراتژیهایی که مطرح میکنم برای

سازمانهای "فنی _مهندسی که دیدگاهی تولیدی_تجاری دارند و پروژه محور عمل میکنند" مفید خواهند بود.

Image result

حالا ریز آ درشت بودن سازمان مهم نیست، مهم اینه که جدی بگیری و محکم و با وسواس عمل کنی.




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
پنج شنبه 95 مهر 1 :: 10:0 عصر
پاک روان

بعداز ظهر بود. آفتاب داشت رنگ می باخت. از اتوبوس که پیاده شدم تازه فهمیدمدو تا ایستگاه زودتر پیاده شدم، روبروم _ اونطرفِ خیابان آرامگاه حاجیه خانم امین بود.

اولین زنِ مجتهده ، عالمه ای عارف که درباره اش کمتر شنیده یا می شنویم. روز عرفه بود و دلِ آواره ی من سخت دنبال یک جفت گوش شنوا، یک نگاه نوازشگر، یک گوشه ی خلوت برای درد و دل می گشت. یادم نیست آخرین تاریخی که اومده بودم اینطرفها چه روز یا سالی بوده. امروز هم اتفاقی شده بود. تووی دلم به فال نیک گرفتم. چون اونچه می خواستم این روزها درباره ش تصمیم بگیرم ، یه جورایی بی ربط به راه و روش ایشون نبود ....(درس، دانشگاه، ارشد و...)

انگاه بعد از مدتها یک صاحبدلِ درد آشنا پیدا کرده بودم. دلم میخواست می نشستم جلوی خانم، نگاهم رو میدوختم تووی چشماشون با التماس. تا دستهام رو بگیرند و بشینن پای درد و دلهام.

من نه بلد بودم آدابِ زیارتِ اهل قبور و بزرگان رو و ، نه مایل بودم ، دلم میخواست ساده و بی آلایش درد و دل کنم.

یادم نیست ولی گمون کنم یه زیارت خوندم و با اینکه نگاهم به ساعت بود، نشستم به حرف زدن، آخه نمی شد، تا اونجا اومده باشم ولی بی کلام برگردم. اگه ساکت می موندم و اینجا هم حرف نمی زدم، مطمعنم که دل آشناتری پیدا نمی کردم.داشتم با خانم حرف میزدم...

داشتم با خانم حرف میزدم که چه میدونم چی شد یه خانم اومدم جلوم دوزانوو زد ، نشست، زد روو شونه هام و گفت التماس دعا. سرم رو بالا آوردم. گفت:وای ... چی شده؟!... چنان گفت وای که خودم هم جا خوردم! که قیافه م مگه چه ریختی بود که این بنده ی خدا وحشت کرد و اینجوری گفت :وای.....

آقا چیکار داری، شروع کرد برام دعا کردنکه خدا حاجات قلبیت رو بده، خدا دردِ دلت رو بشنوِ، خدا......و خلاصه من رو از گپ زدن با حاجیه خانم باز کرد.

پاشدم . هرچند دل کندن سخت بود برایِ من که تازه داشت حرفِ دلم روو میشد. ولی کلاً اومدنم اینجا (پیش حاجیه خانم امین) اتفاق جالبی بود و انشالله خوش یُمن. (خب چیکار کنم ؟ دلم رو به اینها خوش نکنم؟!.چه کنم؟!...)

.

.

رفتم سمت تخت پولاد.

خیلی وقت بود لابلای قبرهای تخت پولاد (اصفهان) قدم نزده بودم. عجله داشتم. تیکه، تیکه ، مردم نشسته بودن سرِ مزار گذشتگانشون.

رسیدم سرِقرار، خیلی شلوغ بود. اونقدر که جای سوزن انداختن نبود. یه کناری ایستادم. مراسم کم کم به انتها می رسید و مردم در حال رفتن. اونقدر لابلای جمعیت گشتم تا عاقبت پیداش کردم.

نمی دونم اون من رو پیدا کرد، دستم رو گرفت کشید یا من اون رو...!

از صمیم قلب خوشحال شده بودم.

دیر رسیده بودم، نزدیک غروب بود، وقتی برای همکلام شدن نبود. یه سلام-علیکی و یه دعای عرفه (نصف و نیمه)و اذان مغرب شد.

قول دادم که حتماً برگردم.قول گرفتم.... داشتم می رفتم...خداحافظی کردم.

برگشتم. تسبیحی که دستم بود رو گذاشتم توو دستش.

یه تبیح چوبی ساده که هنوز گه گاهی که با آب زمزم می شورمش بوی چوبش من رو مست میکنه. تسبیحی که پای کوه نور (پای غار حرا_در مکه) خریده بودم و در طوافها همراه داشتمش. تسبیحی که در تمام زیارتها متبرک شده بود و مَخلَصکلام... تَسبیحی که یک دنیا برام عزیز بود.

وقتی گذاشتم توو دستش فقط گفتم بوش کن! بوی مکه، کعبه، مدینه، بقیع می دهد. بوی فاطمه زهرا(س)،  اصلاً بوو کن!...

با لبخند گفت بوی مهدیِ فاطمه را میدهد.

و اومدم...

به زمزمه هاش که گوش کردم، آروم زمزمه میکرد:

یابن الحسن ، آقاجان:

 دیدارِ تو خوب است ولی خوب تر از آن

 آن است که ، در لحظه ی دیدار بمیرم

 یک عمر نگهداشته ام جان به هوایت

 یک لحظه ،  نگاهم کن و بگذار بمیرم

................................. دل بسته ام مرا ، زِ سرِ خویش باز مکن

-----------------------------------   از من، مرا جدا کن و از خود جدا مکن

____________________  هرگز نگویمت ، بیا دست من بگیر

____________________   گویم ،گرفته ای ، زِعنایت رها مکن




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
دوشنبه 95 شهریور 22 :: 11:2 عصر
پاک روان

میدونی من از اونایی نیسیتم که همیشه آه و نالشون بلند‍ِ . راستش هیچ خوشم نمیاد کسی من رو با قیافه ی اچق وچق ببینه ............

آخه همینجوریش هم بی ریختم . دیگه چه برسه درهم و برهم هم باشم .

ولی به جان سونیا امروز خیلی دلم گرفته . میدونی جمعس امروز . روز تعطیل .

یعنی از همون دیشب . خیلی حالم گرفته بود . نمیدونم چرا . یعنی راستش نمیدونم برای کدوم زخم دلم . اینقدر این دل من نامردیش گل کرده و ساز ناکوک میزنه .

میدونی خیلی دلم لک زده برای یه دوست درست و درمون که بشه باهاش چهار کلمه گپ زد . یه صحبت دو طرفه یعنی هم بگم . هم بشنوم . هم از درد و دلهای خودم بگم . هم از درد و دلهای اون بشنوم . اینجوری حداقل حس میکنم اونم من رو آدم فرض کرده و داریم از افکار و نظرهای همدیگه استفاده میکنیم . ولی . اماااااااا.........

اما............

امان از رفیق . که نوع آدمش اصلا پیدا نمیشه .

پیدا نمیشه .

نه که فکر کنی توی مهربونم رو آدم فرض نمیکنم ها ....نه . ولی خب دیگه هیچ ازت خوشم هم نمیاد . یعنی همیشه حالم از تک و تعارفهای اینترنتی حالم بهم میخورده . درسته که ادب حکم میکنه تحویلت بگیرم . ولی خب دیگه تو بدرد هم زبونی نمیخوری . آخه آدم نیستی . فوق نهایتش که خیلی بالا بالاها سیر کنی . آی دی با نزاکتی هستی .

اونهم محترمانه عرض کنم که اون دردودلهات بخوره تو فرق سرت . چون اصلا نمیشناسمت که بتونم بفهمم داری فیلم بازی میکنی یا واقعا داری عین آدم دردودل میکنی.

نه ..........بی معرفت نباش . منصفانه قضاوت کن . چون من هم منطقی حرف میزنم .

تو رو نمیدونم . ولی من بیش از 5 ساله توی دنیای مجازی وبلاگ مینویسم و گاهی با بروبچ میچتم . پس اونقدرام بچه مچه نیستم . حتما یه جاهایی یه چیزایی دیدم . که دارم اینجوری میتازونم و میگم از همدردی دوستان وبلاگی اونقدرهام مرحمی روی زخم دلم نمی نشینه .......

میدونی ماها اینجا توی صحنه ی وبلاگ خیلی صادق و ساده هم که باشیم . نمیتونیم باهم از مشکلات شخصیمون بگیم .

 مثال عرض میکنم :

 فرض کن من از مشکلات محیط کاریم باهات بگم . و هرچی توی دلم هست با تو که فقط توی وبلاگستون باهات آشنا شدم بگم . از کجا مطمعن باشم که یک سال دیگه . دوسال دیگه با تو همکار و آشنا در نمیام . کارم توی محیط کاری گیر نمیکنه . .....نمیدونم روشن شد؟؟؟؟؟؟؟

نه اصلا بزار برات بگم .

 

اون قدیما ، با یه بنده خدایی توو همین وبلاگنویسی آشنا شدم . ( بعد ازش اجازه میگیرم اگه حرفی نداشت همینجا میگم کدوم عزیز بود) با وبلاگش آشنا شدم . طراحی وبلاگشم یه زمانی من کردم . البته میدیدم که هیچ وقت آن نیست و معلومه از نظر کاری خیلی سرش شلوغه . ولی خب از نوع کارش خبر نداشتم . یه زمانی خیلی دلم از مدیرعاملمون پر بود ........ این عزیز هم آن لاین بود . منم دریغ نکردم تا گفت خب چه خبر ؟ خوش میگذره . کاروبار چطوره ؟ ... شروع کردم از زمین و زمون هرچی بلد بودم و نبودم نثار مدیرعاملمون کردم و ...... وقتی خالی شدم . پرسید حالا مگه کدوم شرکت هستی . گفتم . گفت من میتونم مشکلتون رو رفع کنم . مشکلی که برای شرکتتون پیش اومده . آقا منو میگی . وا رفتم . نمیدونستم چه خاکی برسرم کنم . حالا که فهمیده بودم اون بنده خدا چیکارس و مطمعن شده بودم مشکل اساسی ما به دستش حل میشه . نمیشد ازش کمک نگرفت . ولی از طرفی هم ضایع کرده بودم خودم رو ....

افتاد ؟!؟.......

دوزاری رو میگم .

حالا وقتی میگم دلم گرفته و مشتاق یه گپ دوستانم . اما نه با تو . نگو چرا .




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
پنج شنبه 95 شهریور 11 :: 2:28 عصر
پاک روان




موضوع مطلب :

       نظر
شنبه 95 شهریور 6 :: 12:29 عصر
پاک روان

گفتم به شهید، ما سرآپا دردیم،          با دشمنِ دیرینه توافق کردیم.

لبخند زد و گفت اگر ما رفتیم.             در موقع فتنه باز بر میگردیم.

جناس این غزل از جِنس گل و بلبل نیست          حماسه است غزل، صحبت از تَغَزُل نیست

هجوم سنگ دلان در حریم آینه ها                   برای جان به کفان قابل تحمل نیست

بنازم آن سرِ سرمست را که بر آن سر               بغیرِ سرخیِ تاجِ غرور ، کاکل نیست




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
یکشنبه 95 مرداد 31 :: 12:6 عصر
پاک روان

از خون شهیدان شده میهن روشن           آن سان که زِ لاله هاست، گلشن، روشن

خاموش نمی شود چراغی که شده ست             ، با همتِ احمدیِ روشن ، روشن

 

به خون پاکِ شهیدانِ کربلا سوگند               که جز مسیر شهادت رَه تکامل نیست

مدافعانِ حرم عاشق بلا هستند                     که پیروانِ شهیدانِ کربلا هستند

قسم به عشق که سر داشتیم و سامان نه      به سینه، درد روی درد بود و درمان نه

شکوه آینه ها روی هم دوید ، شکست          شکست آینه ، اما غرور ایوان نه

تمام ایل و تبارم فدای زینب باد              بریده ایم دل از زندگی ، از ایشان نه

خیال و دست و دل از فکر و دامن و مهرش         خدانکرده جدا میشود، به قرآن نه

هنوز لشکر ما پیرو علی هستند        در این زمان که سلیمانی هست و سلمان نه

ز دودِ فتنه که روز دمشقیان شب شد        دمشق سنگر دل دادگانِ زینب شد

برای مُجمل این جمله شرح و تفسیر است       بخوان اَلَم تَرَ کَیفَ که قصه ی فیل است

حریمِ زینبِ نستوه، کعبه ی دلهاست             مدافع حرم از تیره ی ابابیل است

سپاه ابرهِ خواهند سوخت در بَرَهوت           به دست فاطمیون سنگ ریزِ ثجیل است

کسی که مجری جورِ سرانِ مکه شود            به تیغِ قهرِ ابالفضل تکه تکه شود.




موضوع مطلب :

       نظر
دوشنبه 95 مرداد 25 :: 6:20 عصر
پاک روان

 

غذاهای معتدل

غذاهایی نیز ما بین این دو طبع (که معتدل است) قرار می‌گیرند. به عنوان مثال در بعضی متون، شیر، ماست گوسفند و نان گندم را جزو غذاهای معتدل آورده‌اند.

 

مزاج

 

علامت‌های دیگر طبیعت‌های مختلف

الف‌) دمای پوست: گرمی و سردی پوست، نشانه گرمی و سردی مزاج است. رطوبت و زبری پوست نشان‌دهنده خشکی و تری است.

ب) رشد مو: رشد سریع و رنگ سیاه نشانه گرمی، و کم‌پشتی و رنگ سفید و روشن آن نشانه سردی است. مجعد بودن نشانه خشکی و صاف بودن نشانه رطوبت است.

ج)‌ رنگ بدن: اغلب افراد سرد مزاج، سفیدپوست هستند و گرمی و سرخی پوست نشانه گرمی است.

د) خواب: پرخوابی علامت سردی و تری، کم‌خوابی نشانه گرمی یا خشکی مزاج است.

ه)‌ انجام کارها: افراد گرم، کارها را به سرعت انجام می‌دهند، اما افراد سردمزاج به کندی کار می‌کنند.

 

گرمی و سردی از نظر ائمه و متخصصان

طبق نظر دکتر رضایی زاده (متخصص طب سنتی)، غذاهای مناسب برای افراد گرم‌مزاج، استفاده از مقادیر مساوی میوه‌جات یا سبزیجات و گوشت است. غذاهای دریایی نیز برای آن‌ها مفید است. همچنین این افراد باید از غذاهای با فیبر بالا استفاده کنند تا اجابت مزاج طبیعی داشته باشند. افراد سردمزاج باید تا حد امکان روزانه 2 وعده غذا میل کنند، زیرا توانایی دستگاه گوارش آن‌ها کم است و لازم است حدود 10 ساعت بین دو وعده غذایی‌شان فاصله بیفتد. اگر در بین وعده‌های غذایی احساس گرسنگی کردند مقدار کمی میوه مثل سیب، گلابی و یا سالاد همراه روغن زیتون و پودر آویشن میل کنند. در زمستان و شب‌ها باید از مصرف غذاهای سردی‌بخش خودداری کنند.

افرادی که دارای طبع گرم هستند، خوش‌برخورد و خوش‌روتر هستند، اما زود

عصبی می‌شوند. همیشه احساس گرما می‌کنند و زود داغ می‌شوند. در صورت زیاده‌روی در مصرف شیرینی‌جات دچار جوش و خارش بدن می‌شوند و تمایل به

مصرف آب در آن‌ها بیشتر است

 

 

البته وی معتقد است برای توصیه یا پرهیز دادن از خوراکی‌ها عوامل زیادی نظیر مزاج شخصی، محل زندگی، سن، جنس، شغل و ... همگی باید در نظر گرفته شوند و خصوصاً زمانی که مشکلی برای فرد پیش نیامده، افراط در مصرف یا سخت‌گیری غیرمنطقی در پرهیز از خوراکی‌ها اشتباه است.

 

امام صادق (ع) در کتاب توحید مفضل، هنگام رسیدن میوه‌ها را با زمان احتیاج بدن هماهنگ دانسته و خوردن میوه‌های غیر فصلی را مضر می‌داند، چون فصول سال نیز طبع سرد و گرم دارند (بهار و تابستان: گرم، پاییز و زمستان: سرد). این مطلب و هزاران حدیث دیگر از امامان در کتاب‌هایی نظیر طب‌الرضا و طب‌الصادق به رابطه بین بدن انسان و خوراکی‌ها دلالت دارد که متأسفانه تشخیص طبع و مزاج افراد، امروزه در نظر گرفته نمی‌شود و برای افراد مختلف یک داروی خاص تجویز می‌گردد که نتیجه آن در برخی مثبت و در برخی بی‌فایده است. برای اینکه ابتدا باید راز درون هر فرد (طبع) را شناسایی و سپس نسخه تجویز نماییم.

طب سنتی در باور ما نیز نقش بسته است، به طوری که غذاهایی مانند آش رشته، حلیم، شله‌زرد و کشک بادمجان با افزودنی‌هایی نظیر دارچین و نعنا میل می‌شوند، یا اینکه می‌گویند کله‌پاچه از کافور هم سردتر است و با دارچین سرو می‌گردد و یا هنگام مصرف هندوانه، گوجه سبز، باقلا و یا ماست که با سوءهاضمه همراه شوند مصرف چای زنجفیل یا عرق نعنا و نبات توصیه می‌گردد.

 

حدیثی از امام صادق(ع)

در خاتمه به حدیثی از امام صادق (ع) اشاره می‌کنیم که می‌فرمایند: «ما سردی (اسید) را به گرمی (باز) و گرمی را به سردی و تری را با خشکی و خشکی را با تری درمان می‌کنیم و کار را یکسره به خدا واگذار می‌کنیم».




موضوع مطلب :

       نظر
چهارشنبه 95 مرداد 20 :: 8:38 عصر
پاک روان

در این مبحث برای هر ماده غذایی طبعی در نظر گرفته شده است. در واقع مفهوم گرمی و سردی غذا آن است که آن غذا، گرم‌تر یا سردتر از بدن انسان است و بسته به مزاج مصرف‌کننده، تأثیراتی را در بدن فرد ایجاد می‌کند. از آنجایی که حفظ تعادل مزاج ضامن سلامتی است، دریافت غذاهای سرد و گرم باید متناسب با مزاج افراد صورت گیرد، به عنوان مثال مزاج سرد با دریافت غذاهای گرم به تعادل خود نزدیک می‌شود. قبل از وارد شدن به این بحث لازم است مختصری راجع به مزاج‌های چندگانه افراد صحبت کنیم:

 

مزاج‌های چندگانه افراد

طبق نظر رازی اگر مقداری خون را در ظرفی شیشه‌ای بریزیم و آن را به حال خود بگذاریم، بعد از مدتی چهار لایه در آن قابل تشخیص است:

الف -‌ لایه اول (پایین ظرف) تیره‌ترین بخش است و از گلبول‌های قرمز رسوب یافته تشکیل شده است.

ب -‌ لایه دوم حالتی شبیه به سفیده تخم مرغ دارد و از تجمع گلبول‌های سفید و پلاکت‌ها حاصل شده است.

ج -‌ لایه سوم رنگ قرمز دارد و محل تجمع هموگلوبین است.

د‌ - لایه آخر (بالای ظرف) به رنگ زرد بوده و حالت کف دارد.

حکمای قدیم لایه اول (سنگین‌ترین) را سودا، لایه دوم را بلغم و سومی را خون و لایه آخر را صفرا نامیده‌اند.

نظر مشترک همه دانشمندان طب قدیم بر این بوده است که هر یک از این لایه‌ها با یکی از چهار عنصر اصلی موجود در طبیعت هم‌خوانی داشته و خاصیت آن را دارا می‌باشد. چنانچه می‌توان آن‌ها را به صورت زیر دسته‌بندی کرد:

آتش ~ صفرا. خصوصیات: گرم و خشک

هوا ~ خون. خصوصیات: گرم و تر

آب ~ بلغم. خصوصیات: سرد و تر

خاک ~ سودا. خصوصیات: سرد و خشک

اهمیت گرمی و سردی غذاها

در واقع اخلاط چهارگانه شامل سودا، بلغم، خون و صفرا هستند و خصوصیات آن‌ها مزاج افراد را می‌سازد. چهار مزاج مرکب داریم که دو صفت گرمی و سردی در آن‌ها غالب و دو صفت دیگر یعنی خشکی و تری مغلوب است، اما در کل 9 نوع مزاج داریم ( 4 مزاج ساده شامل گرمی، سردی، خشکی، تری، و 4 مزاج مرکب که ذکر شد). اگر اخلاط چهارگانه به تعادل در بدن وجود داشته باشد و هیچ‌کدام بر دیگری غلبه نکند مزاج نهم یعنی مزاج معتدل حاصل خواهد شد. اهمیت گرمی و سردی غذا در اینجا مشخص می‌شود که می‌توان با هماهنگ نمودن گرمی و سردی غذا به طور معکوس با مزاج افراد، تعادل را برای رسیدن به مزاج معتدل برقرار نمود.

اکثریت افراد از طبع سرد برخوردار هستند. اغلب آن‌ها سفیدپوست هستند و در

هوای سرد به راحتی گرم نمی‌شوند و سرما تا مدت زیادی در بدن آن‌ها باقی می‌ماند. میل زیادی به خواب داشته و عموماً سُست هستند

 

 

سعدی در بیتی این مطلب را به صورتی زیبا بیان نموده است:

                             چهار طبع مخالف سرکش                                     چند روزی بودند با هم خوش

                             چون یکی از این چهار شد غالب                            جان شیرین برآید از قالب

دو خلط اصلی یعنی بلغم و سودا خاصیت اسیدی داشته و افرادی که این دو خلط در آن‌ها غالب باشد طبع سرد دارند، ولی دوتای دیگر یعنی خون و صفرا حالت قلیایی داشته و در اثر وجود آن‌ها طبع گرم حاصل می‌شود.

 

طبع سرد

اکثریت افراد از طبع سرد برخوردار هستند. اغلب آن‌ها سفیدپوست هستند و در هوای سرد به راحتی گرم نمی‌شوند و سرما تا مدت زیادی در بدن آن‌ها باقی می‌ماند. میل زیادی به خواب داشته و عموماً سُست هستند. افراد خونسردی بوده و معمولاً عصبی نمی‌شوند. درون‌گرا هستند و احساسات خود را کمتر بروز می‌دهند. موی سر آن‌ها تمایل به ریزش داشته و زود سفید می‌شود. چون سیستم سردی در آن‌ها فعال است، اسیدیته خون آن‌ها بیشتر می‌باشد، در نتیجه ابتلا به بیماری‌های اتوایمیون نظیر MS و پارکینسون در آن‌ها شایع‌تر است. سستی، ناتوانی، کمبود انرژی و ضعف در این افراد شایع است. نبض آن‌ها آرام بوده و رگ‌ها باریک است.

 

طبع گرم

افرادی که دارای طبع گرم هستند، خوش‌برخورد و خوش‌روتر هستند، اما زود عصبی می‌شوند. همیشه احساس گرما می‌کنند و زود داغ می‌شوند. در صورت زیاده‌روی در مصرف شیرینی‌جات دچار جوش و خارش بدن می‌شوند و تمایل به مصرف آب در آن‌ها بیشتر است. تعداد این افراد از دسته اول کمتر است. بدن آن‌ها در هوای سرد به راحتی گرم می‌شود، اما خنک شدن آن‌ها در هوای گرم به راحتی قابل انجام نیست. این افراد پرانرژی، برونگرا و فعال هستند و احساسات خود را سریع بروز می‌دهند. امروز از لحاظ علمی ثابت شده است غذاهای گرم بر سیستم اعصاب سمپاتیک تأثیر گذاشته و غذاهای سرد سیستم پاراسمپاتیک را فعال می‌کنند. همان‌طور که می‌دانید سیستم سمپاتیک همراه با افزایش ضربان قلب و پرخون شدن اندام‌ها بوده و خاصیت تحریک‌کننده و فعال‌کننده بر اغلب اندام‌ها دارد.

 

غذاهای گرم

نان گندم، عسل، گوشت گوسفند، گوشت بوقلمون، گوشت مرغ خانگی، گوشت مرغابی و اردک، گوشت شتر، گوشت کبوتر، خورش قورمه سبزی، آبگوشت به، انجیر، انگور، بادام، تخم خربزه، انواع توت، خربزه، چای سیاه، خردل، خرما، خرمالو، ریحان، اغلب ادویه‌جات، نخود، عدس، لوبیا و تخم مرغ.

 

غذاهای سرد

نان جو، ماش، باقلا، گوشت مرغ، ماهی، انواع لبنیات (شیر، پنیر، دوغ و ماست)، گوشت گاو، برنج، کدو، اسفناج، ریواس، قارچ، اغلب میوه‌ها، خرفه، تخم کدو، ذرت، کشک، مرغ ماشینی، تمبر هندی و زرشک.

 

غذاهای معتدل

غذاهایی نیز ما بین این دو طبع (که معتدل است) قرار می‌گیرند. به عنوان مثال در بعضی متون، شیر، ماست گوسفند و نان گندم را جزو غذاهای معتدل آورده‌اند.




موضوع مطلب :

       نظر
چهارشنبه 95 مرداد 20 :: 8:33 عصر
پاک روان

من تو خونه نقش کارآفرین رو دارم
همه کار میکنن من میگم آفرین
کلا از نقشم خوشم میاد

 


 

جادون خالی اِمروز.

این روزها فقط منتظرم و در این انتظار سعی میکنم وقتم تلف نشه. لابلای درس خوندن و پژوهش یه وختایی کارآفرینی هم میکنم.

امروز رفته بودم سری صندوقِ بایگانی اسنادِ اتاقم. همیشه به خاطر داشتم ، اون سالی که پدربزرگم رحمت خدا رفت ، بزرگان خاندان جمع شدن و اسناد و مدارک زیادی رو که پیش ایشون بود رو یه بررسی کردن و یه دسته از اونها رو بعنوانی اسناد و مدارکی آشغال دور انداختن. من اون سالها بچه دبستانی بودم. خیلی برام جالب بود، فقط نکتهِ ش این بود که من اَصِش اِز اینا سر در نیمیاوردَم. بعد اِز اون سالها ، گه گاهی پیش اومده بود که این سند و مدرکها رو درآورده بودم آ فقط بعنوانی یه سندی قدیمی نیگاهشون کرده بودم. 

ولی امروز اتفاقی رفتم سَرِشون. خیلی باحال بودن. داشتم پوشه ای که کارنامه ها و تقدیرنامه های دوران دبستان و راهنمایی و دبیرستانم رو گذاشته بودم ورق میزدم و از دیدنشون ذوق مرگ بود. چشمم خورد به اولین نشریه ی رسمی که در بخش فرهنگیش  یکی از وبلاگهام رو معرفی کرده بود و تعریفی بامزه ای داشت از دستخطم. کتابهایی که طرح روی جلد براشون زده بودم، کارت تبریکی که همسر حاج حمید برام فرستاده بود(... هنوز لنگه ی پوتین های باغبانی رو کنار اتاقم دارمش) ، چشمم افتاد به یه جعبه ی کوچیک. "مُهر مادرِ پدربزرگم و مُهر پدربزرگ" بیش از صدسال قِدمت داره... زیرش یه سِری سند و مدرکی قدیمی، لابلاشون، چشمَم اُفتاد به قباله ازدواجهایی که دستنویس بود. امضای شاهدانی بزرگ مرتبه و اثرانگشتهاشون... قباله ها:

  قباله ازدواجی".مادرجان.= مادرِ مادرِ پدربزرگم."
  قباله ازدواجی خاله های پدربزرگم  و مادرشون
قباله ازدواجی پدربزرگ آا مادربزرگم ....

خیلی بامزه بود... مهریه هایی که 40 سکه ... چند دینار ناصرالدین شاهی بود و ... نیم دونگ از خانه ای که اون سالها 500 ریال ارزشش بوده. قباله ای که نیم دونگ مشاع...  تمرهایی که صفحه اول باطل شده بود... توضیحهایی که پدربزرگ سالهای آخری عمری با عزتش با دستهای لرزونش نوشته بود...

پدربزرگ....

یادم هست سفرهای مشهدش رو... به شهادتِ همه ی فرزندانش: دهه ی آخر عمرش هرسال یک ماه می رفت مشهد به زیارت. محاسباتِ مالی خودش رو پیش خود مراجع و یا نمایندگان خاصشون صاف کرده بود...

حاجی کاش یادبگیرم از شما و پسرتون، محاسبه ی امور زندگیم رو... خیلی سختِس خیلی...

حَج آاقا یادش بخیر اونروزا که می رفتین توو باغچه مشغولی تمیز کردنی باغچه ها و آبیاری سبزی خوردنهایی که پایینی درخت کاجها کاشته بودین می شدین آ من میومدم مُخِدونا می خوردم.  شوما سر به سری من میزاشتین آ میگفتین بِچه برو یه ظرف بیار تا این آغشالا را بیریزم تووش. آا من که حالا مهدکودک میرفتم آ برا همین خودما دانشمندی بزرگی میدونستم میخواستم به شوما یاد بدَم که کلمه ی آغشال درست نیست باید بگین آشغال


 یادش بخیر محبتهایی که زورکی میکردین. شوما میخواستین نوه ی خوددونا برسونین مدرسه ، برا همین من رو تَرکِ چرخِدون سوار میکردین آ خوددون پیاده من رو میرسوندین مدرسه، آ من در طول مسیر از ترسِ اینکه از روو چرخ نیفتم پایین وحشت زده و ساکت بودم.




موضوع مطلب :

         نظر بدهید
سه شنبه 95 مرداد 19 :: 12:30 عصر
پاک روان
<   <<   11   12   13   14   15   >>   >