سفارش تبلیغ
مجله هاست ایران
مجله هاست ایران
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 360
  • بازدید دیروز: 437
  • کل بازدیدها: 1017613



نزدیکای ظهر بود که برگشتم حرم امام رضا.

هنوز اذان نشده بود. بعد از سلام و عرض ادب و اذن دخول.........

از بست شیخ بهایی رفتم توو صحنی پنجره فولاد , سری شیخ حسنعلی که خیلی شولوغ بود فقط یه سلام دادم خدمتشون آ یه فاتحه . انشالله بعدازظهر که خلوت شد میرم سرشون.
رفتم خدمت شیخ حرعاملی. آخی خیلی وقت بود دلم براشون تنگ شده بود. خیلی باشون حرف داشتم. هم حرفی خصوصی آ کللللی دردآدل, هم التماس دعاوایی که خدمتشون آورده بودم. دیگه اذون شده بود که بلندشدم از محضرشون آ اومدم بالا . نمازا توو صحنی سقاخونه اسمال طلا بودم.
بعداز نماز بود. نیشستم ربرو پنجره فولاد , آ از همونجا یه زیارت به نیابتی مادر خوندم. خیلی دلم برشون تنگ شده بود. خدایا.......... یا امام رضا به خداوندی خدا یه وقتایی دلتنگی امونما میبُره. چیکار کنم......دلم براشون تنگ شدس...........مادر مادر  مادر........ جادون خالیس. یادی اونسال که با هم اومدیم بخیر..........
نمی دونم چقدر طول کشید ؛ بلند شدم.داشتم می رفتم سمتی صحنی ایون طلا...... لابلا زائرایی که کناری دیوار آ به سمتی ضریح وایساده بودن یکدفعه ای یکیا شکلی نجیمه دیدم.... نجیمه(دختر عمه ) چشماما بستم آ دوباره نیگاه کردم. دیدم آآآآآآآا راست راستی خودشس. رفتم جلو. آآآآآآا سلام دختر عمه .
باحال شده بود, یوخده هم ضایع شده بودیم . هرجفتمون بی خبر از هم با رفیق آ رفقامون اومده بودیم زیارت. اما اون داشت برمیگشت. اون روزی آخرش بود آ من روزی اولم. نیشستیم پهلو همدیگه آ مشغولی احوالپرسی شدیم.

نجیمه داشت برمیگشت اصفهان. باهم خداحافظی کردیم. آ من رفتم توو صحنی ایوون طلا . نمازی مغرب آ عشارم همونجا بودم آخه ساعتا که نیگاه کردم ,دیدم نمیصرفه برگردم هتل آ فقط یه ناهار بخورما برگردم, خودما با همون دوتا کلوچه هایی که دمی باب الجواد خریده بودم سیر کردم. تا شب ؛ وقتی زیارت جامعه کبیره را خوندن همونجاها می چرخیدم. خوش گذشت. اولین شبی بود که مهمونی آقام -امام رضا بودم.

آخیش نفسم داشت یوخده یوخده حال میومد. ولی هنوز خیلی موندس تا این نفس جوون بیگیره. از سمت ایون طلا رفتم جلو, عرضی سلام کردم , زیارت امام رو خوندم آ واردی رواق شدم تا بیشینم یه روبرو آقا آ همونطور که توو محیطی حرم آقام نیشستم یه چندتا دعا آ زیارت به نیابتی اونایی که التماس دعا گفته بودن بوخونم.
آخیش ......... امام رضا قربونتون....... ممنونتون...... خیلی وقت بود این دلی کوچولو آ فسقلی آ ناتوانی من , هوای شما را کرده بودااااااا............ ممنونتونم. آقاجون یادم بدین . آقاجون یادم بدین که قدردانتون باشم. خوددون یادم بدین که چطور قدردان الطاف شما باشم. به خدا دست خودم نیست. خب بد نیستم.




موضوع مطلب : مشهد

       نظر
پنج شنبه 90 مهر 28 :: 4:59 عصر
پاک روان