سفارش تبلیغ
صبا ویژن
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 259
  • بازدید دیروز: 460
  • کل بازدیدها: 1019297



ساعت 4آنیم بود که بی سرآصدا بلندشدیم برای نماز آ برا اینکه سرویس بهداشتیا شلوغ نشه اول خودمون نمازامونا خوندیم بعد بروبچارا بیدار کردیم. البته با کمال مهربانی(آروم صداشون میکردیم, کمی هم کفی پاواشونا قل-قلی می کردیم)
توو خوابی بعداز نماز بودم که توتونچی مهربان اومدس بیدارم میکنه که آباجی میای؟؟؟
عرض کردم کوجا؟
فرمودن پذیرش.
عرض کردم : یعنی تا دمی دری ورودی اردوگاه پیاده؟؟؟؟شرمنده من خوابم.
.........
صبحانه را که خوردم راه افتادم سری میزی بروبچا جهت سلام آ احوالپرسی آ ...... خانوم کریم (مسئول امور بانوان اردوگاه) دیدم. صندلیا کشیدم پیش تا بیشینم کنارشون , که سه تا بسته صبحانه همراه یه عالمه نون دادم دستم . خب منم یه اصفانی مهربون آ دلنازک آ ایثار گر....پیشقدم شدم آ عرض کردم بدین دستی خودم میبرم براشون. (اینا صبحانه بروبچایی بود که در قسمت پذیرش خواهران و برادران بودن).
بعداز کلی پیاده روی توو محیطی سرسبز آ با صفای اردووگاه رسیدم به ساختمانی پذیرش-همونجا که 30-40 تا پله داشت- دری ورودیا که واا کردم .......
اوخی . بندگانی خدا .....
سرکار خانومی توتونچی معروف آ سرکار خانومی دهقان. تشنه آ گشنه آ هلاک....... منتظری صبحانه آ یه قلپ آب.....جیگرم براشون کباب شد.
به محضی اینکه متوجه ی محتوایی بسته ای که دستم بود شدن, اصلا مهلت ندادن تعارفشون کنم. واقعا متاثر شدم .

توو مسیر به سمتی سالن سینما, عکاس بزرگ سرکار خانومی شکارچی را دیدم. قربونشون با پرادوشون رفتیم. توو راه کلی سلام آ احوالپرسیا کردیم آ آمار دادیم آ گرفتیم. افتتاحیه یه دو -3 ساعتی طول کشید. چشممون به جمالی خیلیا روشنا شد.




موضوع مطلب : پله, حجاب

       نظر
چهارشنبه 90 خرداد 4 :: 5:49 عصر
پاک روان

مختصر آ مفید عرض میکنم خدمتدون:

با چارتا آبمیوه (رنی آناناس) آ یه ساکی سرسنگین 5 هزارتومن پولی بی زبونا دادم به راننده تاکسی تا از امام زاده صالح بیام دمی دری اردوگاهی شهید باهنر.
با تمومی اون باری که عرض کردم سی 40تا پله را رفتم بالا تا بلکی پذیرش بشم. دیدم بَه, سرکار خانومی توتونچی نیشستن پشتی میز آ دستشونا گذاشتند زیری چونشون تا بلکی یه میمونی وبلاگنویسی از در وارد بشه.
از راه رسیده آ نرسیده اولین آبمیوه را باز کردم تا رفع تشنگی کنم که با نگاه های عتشناک خانوم توتونچی روبرو شدم. من که محلش ندادم آ آبمیوه را سر کشیدم .اما خانوم توتونچی طاقت نیاورد آ گفت : تو چطور دلت اومد جلوی دوستی که از ظهر تابه حال یه لیوان آب خنک هم دستش ندادن اینجوری برخورد کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آقا دهنم باز موند. یعنی اینا -مسئولای همایش- همینطور جبارانه با نیروهاشون برخورد میکنن؟ باورم که نشد ولی برای اینکه دلش نسوزد یکی از رنیا را دادم بهش. بنده خدا از تشنگی داشت هلاک میشد. خب محبتس دیگه. ما اصفانیا همیشه از خودگذشتگی میکنیم.

جناب احسان بخش بیسیم به دست از راه رسیدن. قوطی خالی شده های آبمیوه را قایم کردم تا بیش از این ضرر نکنم.
به دعوت ایشون همونجا وری دلی خانوم توتونچی موندم تا بلکی بتونم , موقعی که بروبچای وبلاگی اصفان آ قم آ تهرونیای مترو سوار یه جا از در وارد میشن ,کمکشون باشم.
لابلای بچه های قم خانوم دهقانم گیر کشیدیم تا کمک باشه. البته جهت راضی نمودن نگاه های پرمعنای ایشون رنی سوم را هم تقدیم ایشان نمودیم. وقتی کار به اینجا کشید آخریشم خودم سر کشیدم تا بلکی یوخده خنک بشم.
وای امان از نیگاهای تشنه آ حسرت زده که به قوطی خالی این آبمیوا میوفتاد .اوخی .... بندگانی خدا , دلم به حالشون سوخت که دلخوش شده بودن که الآن به محض ورود به خوابگاه با آبمیوه ازشون رفع خستگی میشه .
خیال باطل




موضوع مطلب : پله, حجاب

       نظر
یکشنبه 90 خرداد 1 :: 11:57 عصر
پاک روان

روزی بعداِز عید بود. بروبچای راوی باید باروبَندیلشونا جمع می کردند آ از گردانی انصار میرفتند خوابگاهی خواهران. همون صبح خبردار شدم بروبچای وبلاگی هم شب میرسن دوکوهه تا از همونجا برگردند قم.
تند تند پاشدیم آ صبحونه خورده آ نخورده جمع کردیم بریم خوابگاه خواهران. قاتی بنادینم را خیرات کردم برای هرکی میاد اونجا. آ همونجا گذاشتم( آخه نه جا براش داشتم نه حالشا داشتم وسایلم بتادینی بشِد)
خلاصه جابه جا شدیم آ رفتیم توو سالن طبقه همکف جایی که بیشتر شبیه انبار پتو بود.شروع کردیم به ضفت آ رفت. جادون خالی . داشتم به بروبچ کمک میکردم که با عقب پریدن یکی از دوستان جیغ من هم دراومد. هیولایی به نام مارمولک لابلای پتوا  بود. من همینطور که جیغ میزدم دویدم بیرون یکی از شیرزنان عزیز با یک جارو به جنگ هیولا رفت آ با یکی دوتا ضربه جونشا گرفت. حالا من به دنبال شیرزن عزیز می دویدم تا بتونم از اون هیولای وحشی عکسی به یادگار بیگیرم. گرفتم آ توو آلبومی شخصی خودم گذاشتمش. 

روزی آخر بود داشتم کم کم برنامه ریزی می کردم برای برگشتن. با گوشه گوشه دوکوهه ثبت خاطره می کردم . نفهمیسدم چیطوری بعد از ظهر شد. آ کِی غروب شد.
شب بچه ها زنگ زدن که رسیدن آ همونجا توو پارکینگ شام می خورند آ یه برنامه قرعه کشی برای کربلا آ بعدهم برمی گردن به سمت قم آ تهران.

شاما خورده بودم. با بروبچا خداحافظی کردم آ راه افتادم به سمت پارکینگ هنوز وقت بود با چندتاشون اومدیم نزدیکای ایستگاه صلواتی نشستیم به گپ و گفتگو ..... داشتیم از خاطرای شیرینی این چند روز میگفتیم که وانتی که بسته هایی که صبح بسته بندی کرده بودیما میبرد موقع دور زدن چندتاش رو دمی پا ما انداخت زمین آ رفت. راننده بنده خدا هم نفهمید.
باحال شده بود یکیشو یادگاری برداشتم. همون پوسترهای شهدای دوکوهه بود. خب راه افتادم . راه افتادم سمت پارکینگ . رسیدم به بچه های وبلاگی و سوار اتوبوس شدم آ به همون سبک اومدنه  پله های اتوبوس شد صندلیم.
اولش یوخده لجم گرفت. ولی بعد دیم نه گناه دارن اینام سفری جالبی داشتن. بزار خوش باشن. من که خوشحالم به اندازه آنچه می تونستم جمع کردم تووی کوله پشتیم.

خلاصه که خوش گذشت. صبح رسیدیم قم. بارو بندیلما برداشتم تا برم حرم  آ بعد از اونجا برم راهی خونه بشم.

آباجی وبلاگیم هم اومد تا با هم باشیم. رفتم نزدیکای حرم یه زنگ زدم به این جنابی محمودی که ظاهرا مسئولی مالی اردوو بودن. یک آدمی بداونوقی که .............. دیدم اگه همین حالا پولشونا ندم ........با منی که مثلا قرار بود همکارشون باشم عینی یه دزدی مالی مردم خور برخورد میکنن. همونجا از عابربانک پول برداشتم آ یک راست رفتم دفتر توسعه وبلاگهای دینی. خوشبختانه عوامل اردوو هنوز بودند آ ظاهرا داشتند حساب کتاب می کردند. رفتم 35 تومن پولی بیزبونا دادم تا بلکی اینا لحجه شون موقع حرف زدن مثلی یه آدمی نسبتا مودب بشد. البته هزینه را تقدیمی جنابی فضل الله نژاد کردم آ بششون عرض کردم :

بفرمایید این هم کرایه ی پله های اتوبوس جهت رفت و برگشت به دوکوهه.

و البته حاج آقا کمی کرایه گرون بود ها . 




موضوع مطلب : دوکوهه, خاطره, مارمولک, عکس, کوله پشتی, پله, دفتر توسعه وبلاگهای دینی, کرایه

       نظر
شنبه 88 تیر 20 :: 10:8 عصر
پاک روان