سفارش تبلیغ
صبا

یه درسی از اردو

سلام . عرض ادب و ارادت خدمت همه ی دوستانی که تا حالا از این طرفا سر زدن .

و التماس دعا . اونهم به شدت .

.............

امروز نزدیکای غروب بود و من هنوز از شرکت نزده بودم بیرون . دلم لحظه ای گرفت . از عمق جان سوختم . یک لحظه میخواستم وسط گلزار می نشستم و بر حال زار خودم زار میزدم و التماس دعا  میجستم از محبوبان درگاه الهی . دلم پر کشیده بود به سرای شهدا .........

خواستم دوستی رو همرا کنم و همپا که نشد ......... به هزار و یک دلیل روزمرگی دیگه هم پا نداد که برم .

ولی اینجا نوشتم تا تو دوست عزیزی که ممکنه از اینطرفا رد بشی و سری هم به گلزار شهدا بزنی  ............. اونطرفا که میری یه التماس دعایی هم از من به محضر شریفشون برسون .

ممنون و سپاسگزار .

راستی قرار گذاشته بودم درسهایی رو که گرفتم از اردو اینجا بیان نمایم .:

1- به وقت برسم . تا از تقسیم قنائم جا نمونم .

2- پارتیهام رو کلفت تر از اینها بگیرم تا بیش از این سرم کلاه نره توی بهره مندی از چنین اردویی .

3- به حرف بزرگتر از خودم گوش بدهم تا آدمم حساب کنن .

4- به حرف استاد و سخنران هم گوش بدهم بلکی لابلاش یه حرف به درد بخور هم به گوشم بخوره .

5- زودتر بزنم بچاک تا مسئول اردو حکم نکرده .

 

یا حق


شب آخر اردو -7

 بگذار آخر ماجرا رو خدمتت عرض کنم و ختم کلام .

می دونی از شب آخر اردو یه نکته ی تلخ به یادم مونده . اونهم اینکه خیلی سعی کردم تا حضرات بزرگان اردو اجازت فرمایند تا بنده به همراه دو دوست عزیز و بزرگوارم به زیارت خانم برویم .
آخه میدونی برای ما خیلی سنگین تموم میشد که بعد از مدتها زدیم از شهر و دیارمون اومدیم اینجا . اونهم به این امید شادی آفرین که شب عید مبعث هم در جوار خانم حضرت معصومه خواهیم بود . اونوقت این دوستان و عزیزان بزرگوار اجازه نفرمایند ........ای خداااااااااااااا...............
از هر دری زدم نشد ....
دیگه زده بودم به سیم آخر . اصل ادب و احترام هم به باد فراموشی ( مصلحتی) ..........
این وسط عزیزی که ظاهرا از یاریگران برگزاری اردو بود تشریف آورده بودن توی اتاقی که من و بروبچ نشسته بودیم و عزاداری مینمودیم ...... و اسرار داشتند که یالله این فرمهای نظرخواهی رو پر نمایید ....ای بابا
دو سه بار که تکرار نمودن . با لحن نچندان مناسبی عرض کردم . میخوایی همینجا پارش کنم . دوباره بگو ......
من دیدم اگه بخوام فرم رو پر کنم به یک جمله بیشتر ختم نمیشه اونهم :( برای من و دوستانم هیچی نداشت . دوزار هم !!!!!!!!!.... فقط همون حاج آقا مخبر دو کلوم حرف حساب یادمون داد . . اونهم به از دست دادن زیارت خانم . اونهم چنین شبی نمی ارزید .)
خلاصه وضع خیط بود . اخلاقم اونوری بود ...بدجور .......
اون عزیز بزرگوار + دوستان همشهری هاج و واج مونده بودن که چی شده مگه . این دختره چرا همچی میکنه ؟؟؟وااااااااااااااااااا
آره دیگه . دوستان نازنین کلیییییی نصیحت نمودن که نکن همچی . دل باید اونجا باشد و از این حرفا .......بنده هم خواهش کردم بذارین بخوابم راحتتتتتت .و با هم وعده کردیم صبح کله ی سحر میریم از اردوگاه بیرون . و آسوده خاطر تا ظهر زیارتی دلچسب خواهیم کرد . و بعد از آن راهی دیار خود . شهر زیباییها . اصفهان نصف جهان .
آره عزیز دل. اون شب آخر هم به سر رسید . صبح کله ی سحر با دوستان خداحافظی کرد یم . به سبکهای مختلف .        ..
ظاهرا به بروبچ حاضر در اردو یه چیزایی هم هدیه میدادن . ولی من که هنوز روی اون دندم بودم که نمیخواستم از دست کسانی که نگذاشته بودن (شب عید چشمم به حرم نورانی بشه . و دلم آروم .) هدیه ای دریافت کنم . بهانه ها آوردم و بی خیال شدم . اومدیم بیرون که حضرات آقایون و مدیران اردو خداحافظی کنیم که .............. هی . ما رو توی رودر وایستی قرار دادن و موندگار شدیم .....
حالا این وسط همینطور که نشسته بودم روی صندلی توی سالن و شاهد مراسم اختتامیه بودم منتظر بودم یه اتفاق خارق العاده ای رخ بده ....آخه ما رو واسه ی چی نگه داشته بودن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 البته بنده هنوز هم متوجه نشدم .
اونروز هم پس از ساعتی بیخیال شدم . گفتم بی خیال میمونیم تا مراسم هم تمام بشه . من که دیشب زیادی تند رفتم بگذار اینجا دیگه آرووم باشم .

خلاصه موندیم . و بعد از برنامه ی اختتامیه که اصلا دلم نمیواد در موردش صحبت کنم . از نکات طنزش که بسیار بود ......... به سرعت جمبوجت خداحافظی کردیم و سه تایی راهی حرم منور خانم شدیم ............

 آخه اگه میخواستیم با حضرات راهی حرم بشیم . راهی شدنش . تا رسیدن به حرم یکی دو ساعتی تاخیر داشت . و ما وقت کمی داشتیم ..........

خلاصه جات خالی دوست من . کلی حال داد . حتی همون شب آخرش . جات خالی . کلی عشق و حال بود . خدا وکیلی زحمت زیادی برای برگزاری چنین اردویی حجیم و و البته پربار اونهم با برنامه ریزی هایی دقیق کشیده بودن . اجرشون با خانم فاطمه ی زهرا (س) . و دست یاریگر مهدی فاطمه (عج) همیشه یاریگرشون .

 

 


شب آخر اردو -6

 

 

خیلی وقته منتظرم تا این کارت ارزونای اینترنتی این صفحه ی مدیریت رو باز کنن .

دو روز اول اردو رو که نبودم پس هیچ سخنی برای نگارش ندارم در پس قلم آبیِ بیک من نیست .

از صبح با صفای جمعه آغاز میکنم . وارد اردوگاه که شدم . هیچ کس بیدار هم نبو به جز نگهبان همیشه بیدار اردوگاه که بنده را به سمت خوابگاه مهر راهنمایی فرمودند . من که اول نمی دونستم اصلا خوابگاه مهر کجاست به سمتی رفتم که با دست راهنمایی فرموده بودند .

وارد که شدم احدالناسی جز سه بزرگواری که از مسئولین اردو بودند و به صورت روتین هم همه را تحویل میگرفتند تا بچه افسردگی نگیره من رو هم تحویل گرفتن . ولی خب انصافا روانشناسیشون در سطح 2 به بالاست . چون خیلی خوشحال شدم که بالخره دو سه نفری هم من رو تحویل گرفتن .

در آستانه ی درب یکی از اتاقها روی زمین اسکان گرفتم .

هنوز وسایلم درست جا نگرفته بود که در آستانهی درب خوابگاه دو تن از دوستانی را دیدم که اونها هم مثل من دو سه روزی قم تشریف داشتن و اتفاقا ما با هم و در کنار هم بودیم ولی هر کدام قرار بود بعد از ظهر پنج شنبه بریم حرم و صبح جمعه هم یه جایی کار داشتیم . و تا دو روز قم میماندیم . حالا چشمای همگیمون چهارتا شده بود که آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهمگی یکجا کار داشتیم . به این میگن اتحاد ملی _ انسجام اسلامی ( اییییییییینه)

هنوز دقایقی نگذشته بود که یکی از مسئولین بزرگوار اردو اعلام نمودند که بنده امشب دارم میرم و شما بیا توی اتاق مسئولین .

آآآآآ رفتم به یکی از سویتهای درجه یک هتل آپارتمان مهر . تختی سلطنتی و فضایی روح بخش . نگاه که میکردی همه جا تو را به یاد آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس می انداخت . این اولی شانس بزرگ من بود .

صبحانه نخورده رفتیم به اولی کلاس .

حضرت استاد دکتر رامین . که معلوم بود به هزار و یک کشور خارجکی سفر نموده و به هزار و یک زبان فرنگی مسلط میباشند . سخنانی فرمودند که بهره ها بردیم  ایشان یک خط در میان می فرمودند : دختر من - خواهر من - مادر من ..........اینقدر نگو حقوق زنان حقوق زنان این کاری بیهوده و اصلا منحرف از اسلام است . بگو حقوق بشر ( چه میدونم شاید سمت بعدی ایشان نمایندگی ایران در سازمان حقوق بشر باشد !!!!!! کسی چه میدونه ) .

خلاصه بهره ها بردیم ولی من که بچه ی بی زبونی هستم هم یک جاهایی نا خداگاه سوالاتی برایم پیش می آمد که نمیشد در لحظه و با شدت  نپرسم و ایشان با همان آرامش توجیح مینمودند . خلاصه کار به جایی رسید که بنده عذر خواهی نمودم که اصلا ببخشید که سوال کردم  و سعی کردم فقط شنونده باشم چون نرود میخ آهنین در این اندیشه . در انتهای سخنان ایشان هم کار به سیاست ختم شد و یکی از دوستان همدانی که از روی اتفاق در جوارشان بودیم چنان جوش آورده بود که چرا تخریب شخصیت میکنید .که ..........

گذشت و ما بالاخره پذیرایی شدیم . جای صبحانه بدک نبود . نه ....ناشکری نکنم ..... خیلی هم چسبید .

نهار خورشت سبزی بود با پلوی خشک که با سرعت هر چه تمام تر میل نموده و راهی کلاس آموزشی بعدی گشتیم . من این دو سه روز خیلی کم خوابی داشتم که با لالایی ِ آمارگونه ی ایشان ( یا برعکس .) یک ساعتی خوابیدم . خستگیم که رفع شد استاد بزرگوارِ دیگری وارد گشتند که با آن لب تاپ های کلاسشون معلوم بید از اون حضرات روحانی مسلط به شصتاد زبان خارجکی و در سطوح والا و بالا هستند . خلاصه ایشان تنها کسی بودند که در آن روز مارا یوخده به سمت و سوی وبلاگ دینی نوشتن رهنمون فرمودند .

 نه  انصافا استفاده ها نمودیم از کلام ایشان . نماز مغرب را هم به امامت ایشان خواندیم که حضرات مدیران محترم به نماز اول نرسیدند چون در کنفرانس مدیران هر ساعتی بخواهی میتوانی اذان گفته و نماز را اقامه نمایی . آره دیگه همینجورکیا فکر کرده بودن و ........ 

شب پس از اجلاسی که ساعتها به طول انجامید و طی آن مدیران و بزرگان اردو با ارائه ی اسناد و مدارک مختلفه اثبات نمودند که والا ما به پیر . به پیغمبر ....به خدا . به حضرت عباس ما کللللللللی کار کردیم تا شووما مفدکی بیایین اردوو  . البته ما هم آرام که ننشسته بودیم . گه گاهی  البته گه گاهی با پاکتی حاوی یک سوال یا یک پیشنهاد یا یک تذکر  یا مثلا اقدامی نذیر فرستادن فرزندان آرام بعضی بزرگان یک کارایی میکردیم .

من و دو دوست نازنین قصد رفتن به حرم خانم رو داشتیم که از هر دری وارد شدیم بسته بود ..........هییییییی . خب لیاقت رو ..... اونی داشت که اون شب عزیز ( شب عید ) توی حرم نشسته بود . نه مایی که ..........هییییییی

 

 

 


شب آخر اردو -5

عیدتون مبارک . اعیاد شعبانیه بر همه ی مسلمین خجسته باد . دلم بسیار برای زیارت آقا امام حسین تنگیده ......... ولی چه کنم از بی لیاقتی ...........

فعلا با یاد اون شب آخر اردو سر می کنم ..

همینجور که مثلا خوابیده بودم : یادم میومد صبح رو.........

خوابگاه که رسیدم سرکار خانم فضل الله نژاد و زنده یاد و گلدختر و سایر دوستانی که از قبل نازنین کللللی تحویلم گرفتن ...

بعد از اون ماجراها که عرض کردم خدمتتون من و دوستان اصفهانی اولین کلاسمون رو تجربه کردیم . به استادی دکتر محمدعلی رامین .

استاد گرامی در آغاز سخن سعی در جلب توجه مخاتبین نمودند . هرچند با معرفی ایشان و ذکر عناوینشون همه ساکت و دست به قلم برای نکته برداری بودند .

دکتر قرار بود پیرامون موضوعی با عنوان : زن از رویا تا واقعیت در غرب  سخنرانی بفرمایند که البته خودشون ترجیح دادن باحالتر از این مباحثه رو آغاز نمایند ................. 

خب آخه دکتری که مهندسی مکانیک و روشهای صنعتی خونده اونم اونور آب و در همون ایام هم یه 10 سالی از جانب امام خمینی (قدس سره) اذن امامت جماعتی در همون طرفایی که درس هم میخونده رو داشته و البته یه 5-6 سالی قبل از تشکیل اتحادیه ی اروپا دست به کار شده بوده برای تشکیل اتحادیه ی مسلمانان آلمانی زبان و البته به خاطر همین کارها و همین شیطونیا اونم وسط سفری حضرات حدود یکسالی هم زندان مشرف شدن .اونم در شهری مدرن در آلمان . آدمی که به یمن کتابداری در زندان اطلاعات باحالی پیرامون کلیسا و رفتار کلیسایان با زنان غربی و .بدست آورده ( .که طی 12 قرن 9-11 میلیون زن را دار زدن و سوزوندن چون جن زده بودن . حالا چرا جن زده بودن ؟؟؟؟؟ چون بر خلاف نظر حضرات که معتقد بود زن انسان نیست بلکه فقط ورثه ی مرد حساب میشه عرضه داشته بودن . نخیر . ما هم آدمیم . زن هم انسان است ......)...

و خیلی موضوعات دیگه می تونست کلام جذاب و بحث پرباری رو ارائه کنه . ولی نمی دونم ایشون مدام سعی داشتن یک نکته رو در عمق ذهنمون درج کنن .: اینکه : اینقدر نگین حقوق زن حقوق زن . بگین حقوق بشریت ......  


شب آخر اردو -4

 

 در آستانه ی درب هتل . چشمم افتاد به دو وبلاگ نویسی که اونها هم مثل من تازه اومده بودن . ساک به دست ...

هر سه تایی جیغمون در اومد که آآآآآآآآ تو اینجا چیکار میکنی ؟؟؟؟؟؟؟

ما سه نفر . 3-4 روزی بود قم یه جای دیگه با هم بودیم . و موقع خداحافظی این بندگان خدا هرچی گفتن کجا می خوایی بری می گفتم جایی کار دارم 2 روز دیگه برمی گردم . و من هم چیزی نپرسیده بودم که شما تا چه زمانی قم هستین ......حالا اینجا با هم روبرو شده بودیم . خنده امونمون نمی داد . دیگه همه فهمیده بودن چه کردیم .

صبحانه مفصل بود و من که قبلا صرف نموده بودم زودتر از بقیه رفتم ببینم اجلاس سران کجا برگزار میشه تا حداقل یه عرض ادبی خدمت بزرگان بنمایم .

سالن اجلاسی در کار نبود چون اجلاس در فضای سبز و با صفای فرهنگسرا برگزار شده بود . حضور محترم رئیس بزرگ اردو حضرت استاد فضل الله نژاد و محضر شریف استاد بزرگ حضرت حجت الاسلام نجمی و حضور محترم رئیس بزرگ جناب استاد فخری و برادر بزرگوار حضرت استاد احسان بخش عرض ادب نموده و به طرف سالن برگزاری کلاسهای آموزشی رفتم .

بروبچ رو کم کم می دیدم و سلام و احوال پرسی .

تا استاد بزرگوار وارد گشتند . استادی که از همون ابتدا موضوع بحث رو عوض کردن .  . اما وژدانن بحث با حالی راه افتاد .... الان عرض می کنم .

...........


شب آخر اردو-3

 

 

از اینکه نتونسته بودم برم حرم خیلی درهم و برهم بودم .رفتم توی اتاق که مثلا بخسبم . توی سویت شخصی که به مرحمت گل دختر عزیز نسیبم شده بود . الهی سفید بخت شی آباجی .

 خلاصه بازم به فضای روح بخش سویت . با در و دیوارهای نیلگونش که آدم رو به یاد آبهای نیلگون خلیج همیشه فارس می انداخت و آدم رو آروم میکرد .

 روی تخت آرووم گرفتم . ولی درونم غوغایی بود . بروبچ با صفای اصفهانی اومده بودن در پی جواب سوالشون بالای سرم . و من جوابی نداشتم . عرض کردم هیچ . ضایع شدیم رفت . فرمودن : هیچ راهی ندارد ......

پس لطفا حضرات بزارین جای شامی که نخوردم . دو لقمه خواب از گلوی خشکم بره پایین .حداقل . ممنون و سپاسگزار .

من ماندم و مروری بر اردو که با دوستان اصفهانی از صبح جمعه اومده بودیم و فقط تونسته بودیم از یک روزش استفاده کنیم .

یادم اومد اتفاق باحال صبح رو زمان اسکان گرفتن .صبح حدود ساعت 8 بود که رسیدم فرهنگسرا . هیچ احدالناسی در فضای اردوگاه دیده نمیشد . بنده خودم مثل بچه آدم رفتم نگهبان اردوگاه رو پیدا کردم ازشون پرسیدم پس حضرات بزرگان کجان . نشانی هتل آپارتمان مهر رو بهم دادن . به محض ورود با استقبال عزیزان روبرو شدم . قربونشون برم که اگه اینجا هم کسی تحویلم نمیگرفت دیگه داشتم افسردگی می گرفتماااااااا .

اولش چون دیر اومده بودم در آستانه ی یکی از سالنها روی زمین بدون پتو و غیره و ذالک اسکان یافتم ...دوستان می فرمودن بده و ببخش و این صحبها . عرضه داشتم نه عزیز دل ما همه جوره میسازیم . ما اصفهانی هستیم . ساده و مظلوم و بی ریا .

ولی مهر و عاطفه و محبت گل دختر عزیز که همون شب داشت میرفت باعث شد یکی از سویتهای درجه یک هتل رو بتونم به عنوان اسکان مال خود کنم . چه باصفا بید .

هنوز درست اسکان نیافته بودم که در آستانه ی هتل  

 


شب آخر اردو-2

من می خواستم برم حرم . برای فیض بردن از صفای چنین شبی در جوار چنین بانویی .ولی چه می توانستم کنم که رئیس محترم و بزرگوار اردو دوزارم تحولمون نگرفت . و فرمودند در دفتر توسعه محور اصلی عدالت است و بس . وقتی قانونی وضع میشود برای همه اعضا یکسان اعمال می نماییم . همین.

(دریغ که من باید از قبل فکر این جور مدیریت ها رو میکردم و خودم از قبل ساک می بستم و می زدم بیرون )


پذیرفتم و رفتم سمت خوابگاه . هنوز در آستانه ی درب خوابگاه بودم که با خود گفتم بچه ی مظلوم و بی زبون یک راه دیگه مونده . با سرعت رفتم سمت ساختمان اداری اردو گاه . حضرات بزرگان هنوز بیرون بودند . مزاحم یکی دیگر از بزرگان هیئت مدیره شدم . وقتی از اجلاس سرانی که در فضای سبز برگزار میشد خارج گشتند . بدیشان عرضه داشتم حضرت والاتبار راستش من فقط یک خواسته ی کوچک دارم اونهم اینکه لطف و بزرگواری و پارتی بازی نمایید و اجازه دهید بنده و همشهریان م که با هم فقط سه تن میشویم جیم شده و به حرم مشرف گردیم .
ولی امان از زمانی که اصله کاری یعنی خدا بگه حالا یوخده صبوری کن ببینم میتونی ؟
آره درست حدس زدی همان صحبتهای قبلی که جوابی منطقی در برابرش نداشتم تکرار نمودند ...
منم همون حرفها رو در برابر تمام دلایل منطقی و حق به جانبشون عرضه داشتم : می دونم حق با شماست حق را هم به شما میم . ولی شما اجازه بدین ما سه تا بریم . قول آسه بریم . آسه بیایم . دوستان هم قول میدن ......
اما ..دریغ ........ چه میشه کرد . اینم از عوارض حکومت عدالت محور است . که همه باید یکسان باشند در برابر قانون .....
برگشتم خوابگاه . بچه ها در حال برگزاری جشن تولد یکی از دوستان بودن . حسابش رو بکن من می تونستم با اون روحیه برم جشن تولد ؟!؟....

 

فقط سعی کردم همون بچه ی مظلومی که بودم باقی بمونم . آخه میدونین ما اصفهانیا عادت داریم صبور باشیم. صبور و آرام و بی زبون و مظلوم ....
هیییییی
در عوض توی اتاق یک سوسک غول پیکر نیم متری مشاهده نموده. فریادی براوردم تا عزیز دیگری به فریادم رسید و با لنگه ی دمپاییاو را مثلا کشت . ولی با اون غوولی که من دیدم مطمعن بودم جان از کف نداده . پس با ضربات مهلک بعدی او را خمیر نمودم . تا حداقل بشود با خیالی آسوده تر خسبید .........
......ادامه دارد


شب آخر اردو

 

نماز مغرب که به امامت حضرت حجت الاسلام و المسلمین مخبر دامت برکاته اقامه گردید . در تعقیبات نماز جلسه ای با حضور ایشان و هیئت مدیره ی محترم دفتر توسعه ی وبلاگهای دینی برگذار گردید . نشسته بودم در جوار خانم زنده یاد و ضمن بهره گیری از سخنان اساتید بزرگوار و آشنایی بیشتر و کسب آمار کاری و غیره ذالک - کم کم به فکر جواهری افتادیم که در قصر بود و اینکه هنگامی که مصلحت ایجاب می نماید که جواهر را از دست ندهیم باید عزم را محکم جزم کرد و کاری نمود . تا از قصر اخراجش نکنند . بنابراین . ضمن عرض ادب و احترام بسیار محضر شریف بزرگواران عرضه داشتم (مکتوب و به صورت یادداشت    دست به دست دادیم تا رسید دستشون) با عرض ادب و احترام فراوان .....

خلاصه بعد از دو سه ساعتی جلسه به خیر و خوشی تمام گردید . البته حضرت حجت الاسلام و المسلمین مخبر بیرون از جلسه کلاس روانشناسی دینی داشتند .

جلسه تمام شد جلسه ای که هیئت مدیره ی دفتر توسعه وبلاگهای دینی و دفتر امور بانوان و خانواده ریاست جمهوری برای من و بروبچ گذاشته بودن تا هم توضیحات بدهند و هم سوالی اگه هست جوابگو باشن . از چهره هاشون میشد صداقت کلامشون رو خوند . برگزاری چنین اردویی وجدانن طاقت فرساست . اگه یه زمانی دستی توی کارهای مشابه داشته باشی تو هم تایید میکنی که بی خوابی های شبهای آخر تاب و توان می خواد . همکاری یارانی همفکر و همپا ررو لازم داره . توانی بالا که از عزمی جزم شده ناشی میشه ...

جلسه تمام شد . ولی شب عید بود . دل منه بچه اصفهانی که خیلی حسرت زیارت خانم رو داشت عقل و ادب و غیر و ذالک رو از کلٌم برده بود . نمی دونستم چه کنم .... آخه من که سال تا ماه معلوم نیست اصلا چند بار بیام قم . اصلا دیگه راهم بدهند یا نه . شب عید اینجا باشم و بشینم خودم جشن .......... من خودٍ خودٍ خودٍ خانم رو می خواستم . محیط روحبخش حرم رو می خواستم ....... می خواستم .....

 به رفقای همشهری آرام عرضه داشتم اگه من بتونم جور کنم که بریم حرم میایین . با اشتیاق فرمودند آرزومون همینه . با اطمینان به اینکه رئیس بزرگ اجازت خواهند داد ایشان را خارج از میهمانسرا یافته و خواهش نمودیم که رضایت فرمایند تا ما بریم زیارت ............ هییییییییی چی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دریغ از دوزار تحویل گرفتن . البته منطقیش رو بخواهی حساب کنی حق با ایشان بود . ولی منننننننننننننننننننن می خواستممممممممممم برممممممممممم حرممممممممم . حالیمم نبود .........................

 می خواستم برمممممممممممم .

 همین رو فقط می فهمیدم . پس هر چه ایشان دلیل منطقی می آوردن عرضه می داشتم حق باشماست ولی من هم می گم حالا اجازه بفرمایید .................. ولیییییییییییی هیییییییییییی

 

.................ادامه دارد .





======== =