سفارش تبلیغ
واحد طراحی
واحد طراحی
 
دست خط ...
درباره وبلاگ


به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385 با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
پیوندها
لوگو
به وبلاگ دست خط... خوش اومدین.دست خطم 
هنوز ایراد داره و در حال تمرین هستم، من وبلاگ نویسی را از سال1381 با (پرشین بلاگ) آغاز و با بلاگ اسکای ادامه و این روزها به پارسی بلاگ رسیدم. امیدوارم مطالب این وبلاگ خسته تان نکند و برای دانش افزائی شما مفید باشد... این وبلاگ در سال 1385  با نام دستخط... آغاز به کار کرد؛ وبلاگ دستخط سعی دارد با بیان نکته های طنز، اخلاقی و ... به بررسی مسائل اجتماعی، اقتصادی وسیاسی جامعه، در قالب خاطره نویسی بپردازد. نوشته‏ های این وبلاگ نظر شخصی بنده است. ضمناً جهت افزایش سرعت وبلاگ مطالب مدت زیادی در صفحه نخواهد ماند و به آرشیو منتقل می‏شود که با توجه به موضوع می‏توانید به آنها دسترسی داشته باشید... نقل مطلب با ذکر آدرس مجاز است.
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 74
  • بازدید دیروز: 339
  • کل بازدیدها: 1021476



 

به پایان ماه میهمانی خدا رسیدیم.  شب عید شده. عید فطر . سرم رو به اسمون و افکارم خیلی مشغول...... یه چیزایی از ذهنم پاک نمیشه. بعضی کلامها و رفتارها و برخوردها و ..... خدایا ....

میشینم به گپ و گفت با خود خدا........ خدایا  خودت جلوی پاهام راه درس رو قرار بده ........

خدایا ،

حجاب و حیا و عفاف و ... کلماتی هستن که کم کم دارن از دایره المعارفمون حذف میشن. راستش رو بخوام بگم باید بگم : عفاف که کلا حذف شده ، حیا هم تبدیل شده به مثب بود(منظور از بچه مثبت همونآدم با حیا ) و حالا دیگه نوبت حجاب شده. آدم مذهبی که زیادم اجتماعی نیست و زیادی خشکه مقدس باشه رو بهش میگن باحجاب. البته اگه این خانم با حجاب بخواد از خشکه مقدسی خودش دست برداره باید رنگ و لاآب چادر و روسری و مانتو و کفش و کیف و آرایشهاش رو امروزی و به سبک بازیگران و خبرنگاران شبکه های اسرائیلی کنه. اگه میخواد کمی هم اجتماعی بشه باید از آخرین جک و اس-ام-اس و فیلم و ترانه خونی و الباقی کثافت کاری های بزرگان ضد نظام و ضد اسلام و ضد ولایت و ضد .......... باخبر باشه .

 چشمام رو میبندم و دستهام رو میبرم بالا و از عمق جان میگم :

خدایا. امروز در پایان یک ماه ضیافتت. بعد روزه داری ها و عبادت های اندک و ناقصم، آمده ام به سویت که مرا در آغوش بگیری و راه نمایم باشی و پیرو حقیقی راه فاطمه (س) ام قرار دهی که این بهترین خواسته هاست در این روز.

روزی که فرموده اند روز دریافت و بهترین پاداش ها و جایزه هاست.

به امید رحمت و بخشایشت؛ ای مهربان ترین مهربان ها.

 




موضوع مطلب : خدا, دعا, رمضان, عیدفطر, عفاف, حیا, حجاب

       نظر
شنبه 89 شهریور 20 :: 1:46 عصر
پاک روان

بهار قلب ها ،قرآن!

 

ستادهای مختلف (ماه را ببینی) دو شبس دنبالی حلالی ماه هستن.دمی افطار داشتم فکر میکردم ماه توو دلی من هنوز حلول نکردس ................چرا؟؟؟


چرا هنوز رسدخونه ای بنا نکردم تا حلول ماه رو به حقیقت تشخیص بدم؟؟؟؟؟ ........چرا؟؟؟

 

بعضیا از یکی دو ماه قبل در این جستجو بودند و خودشون رو کاملا آماده ی حضور و نشستن بر سر سفره ی رحمت الهی کرده اند .......بعضی هم مثل من و امثال من آنقدر مشغول بازیهای دنیوی ( که ملزوماً شادی آفرین هم نیستن ) بودند و بدونه هیچ آمادگی یکدفعه خودشون رو میون سفره ی پر فیض ماه مبارک دیدن ......اونهم بدونه هیچگونه آمادگی .....


تنها خوری نکنین ....... یاد آدمهای تشنه لبی همچو من هم باشید .......





موضوع مطلب : خدا, دعا, ماه رمضون

       نظر
پنج شنبه 89 مرداد 21 :: 7:27 عصر
پاک روان

 

ماه رمضون ماه شکوفه کردن درخت دل من و تو هم رسید .........

هییییییی

بیداری ؟

دیشب دستام رو برده بودم بالا آ ... 

یادت باشه . تو هم من رو صدا بزنی ......خیلی کوچولوم ....

هرچی فکرشا می کنم میبینم . خیلی کوچولوتر از این حرفام که بخوام  محضری خدا از چیزایی که به من میگذره آ ازش ناراضیم شکایت کنم . هر چی فکرشا میکنم میبینم قد این حرفا نیستم .

آخه خدایا . مگه من بنده ی ضعیف آ ناتوانی تو نیستم ؟ من یکی از اون بنده هایی دل کوچولویی تو هستم...دل کوچولو ....... خب آخدا همین دلی کوچیکمس که کار دستم میده .

خدایا امشب میخوام یه کمی بی پرده تر باشدون حرف بزنم

اجازه هست ؟

خدایا . خیلی گناه کارم . اینا خودم خیلی خوب میدونم . خیلی پر رو هستم . اینم خب میدونم ... ولی خدایا تو خیلی بخشنده ای . اینا بش ایمان دارم . تو خیلی مهربونی . اینم ایمان دارم ...

خدایا تنهایی بیش از اونچه که بتونم تصورشا بکنم درد آور شدس . زخمش عمیق تر از اونیس که من بتونم تحملش کنم ........ سختس .

اینکه آدم کناری مثلا عزیزترین کسانش باشه ولی هر روز تنهاتر از دیروز  .

تنهایی از اونجهت که نتونم حرفی دلما بی پرده بزنم آ نتونم اون چیزیا که ذهنما به خودش مشغول کردس برای کسی بگم .......

خدایا ... سخت شدس زندگی . زخمهایی به دلم نشسته که درمونی براش پیدا نمیکنم . خدایا کاش بیشتر تحویلم میگرفتی . خدایا خودد میدونی من دل کوچیکتر از اونی هستم که بتونم رنج این زخما را تحمل کنم . خدایا ...........

خدایا خیلی حرف برا گفتن دارم آ ماه شعبان هم داره به تهش می رسه .

ماه رمضون. ماهی خدا در راه ....خدایا چقدر وقتی دیشب تلوزیون تصاویری از مسجد الحرام آ خانه خودت نشون میداد حسرت میخوردم . خیلی حسرت طواف دور خانه ی تو را دارم . چقدر وقتی خبرنگاری صدا و سیما از اوضاع بغداد گزارش میداد حسرت زیارت حضرت امام علی (ع) آ امام حسین (ع) رو میخوردم ......خدایا تشنه ام ....تشنه ......

خدایا میگن امشب . شب جمعه س آ  تو دری رحمتدا به روی خیلیها باز میگذاری ......

خدایا ........




موضوع مطلب : خدا, دعا, رمضان

       نظر
جمعه 89 مرداد 15 :: 11:46 صبح
پاک روان

صبحانه رو خورده بودم و داشتم به صدایی که شب قبل از اشعار بزرگواری که بعد از نماز مغرب و عشاء _اشعارِی که خودش  در وصفِ فرماندهان لشکر 27 محمدرسول الله گفته بود رو می خوند_ رو ضبط کرده بودم گوش می دادم و توی محیط پادگان می چرخیدم. ( لابلای تانکها... پایگاهها و جایگاههای راهنمای زائران... ایستگاههای بخوربخورِ صلواتی...)...

حاج همت
حاج همت 
شیرِ میدانِ نبرد
روی دشمن از حراسش گشته زَرد
ای قلم با طبع ِ من پرواز کن
نکته از رزمنده ای آغاز کن
همنواشو با دِل دریادلان
بر کویر دل ببار ای آسمان
هویِ یاران این صدای ساز کیست؟
سرخوش از هوو گشته ام، این آواز ِ کیست؟
عاشقان این هوو، صدای باد نیست
این صدای تیشه ی فرهاد نیست
این طنین گام یک نام آورست
از بلاجویان فتح و خیبر است
بوسه بر پایش هزاران تیر زد
بر دلان، با رفتنش زنجیر زد
عاقبت جام شهادت سر کشید
با ارادت سمتِ جانان پر کشید
گویم از دلهای دریایی سخن
آمد از محسنِ وزوایی سخن
می رباید گوی سبقت از رغیب
با کرامت یارِ گردان حبیب
راه را گم کرده در فتح المبین
با همه همرزم های راستین
دستهایش را به سوی حق دراز
 می زند چنگ توسل از نیاز
دامن زهرا و دست عاشقان
اینچنین بگشوده باید راهشاندوکوهه
یک گل از باغ شهادت چیده ام
در وصیت نامه ی او دیده ام
با خدای خود روایت می کند
عشق را با خون حکایت می کند
تا ز سلمان می رسد بر گوشِ من
از حسینِ قجه ای می گویم سخن
می سرایم عاشقانه دهر را
جاده ی اهواز - خرمشهر را
حاج احمد را پیام فتح داد
تا آخرین قطره ز خون کرد اجتهاد
در حصار ِ سخت دشمن مانده است
راه دشمن را در آن هنگام بست
نام ثار الله دائم بر جبین
جان فدا‍، بر عظم ِ آن فتح المبین
..................................................................
حاج احد....




موضوع مطلب : نماز, شهدا, دوکوهه, حسینیه, حاج همت, گردان, شب, خدا, عطر, وزوایی, ثارالله, اجتهاد

       نظر
چهارشنبه 88 فروردین 26 :: 11:55 صبح
پاک روان

این بسیجی از ره دور آمده
همسفر با فرقه ی نور آمده
میگشتم........ میگشتم و چشم به گوشه گوشه ی پادگانه دوکوهه ای که حالا پر از بروبچه های کاروانهای راهیان نور شده بود می دوختم..... چشمم به عکس حاج احمد متوسلیان افتاد :
دیده را با خاطراتت نم کنم
خاک پاکت سرمه ی چشمم کنم
یادم افتاده بود به تک تک سرداران و فرماندهان شهیدی که سالهای دفاع مقدس رو اینجاها زندگی میکردن....
آه سرداران چه غوغا میکنید
عشق را نادیده امضاء میکنید؟
بی شما دریا سرابی بیش نیست
دیده را هستی نقابی بیش نیست
وای بر من ، وای بر من دیده را آهم گرفت
حاج احمد سدِ راهم را گفت
این همان فرمانده ی هوشیار ماست
هست جاویدالاثر . سردار ماست
حاج احمد: ما هنوز آماده ایم
دست در دستِ شهادت داده ایم
از هوایِ حس و دلتنگی بگو
در کدامین جبهه میجنگی بگو
ما مگر فرمانبر تو نیستیم؟َ
بی حضور تو کسی را کیستیم؟؟
روی بوومِ دل ، عزارت میکشیم
تا ابد ما انتظارت میکشیم




موضوع مطلب : شهدا, دوکوهه, مهمون, خدا, عطر, صبح, دل, بسیجی, جاویدالاثر, جبهه, انتظار

       نظر
دوشنبه 88 فروردین 24 :: 2:44 عصر
پاک روان

لحظه ها طلایی بودن. پر از انرژی. نفس میکشیدم آ جونی تازه میگرفتم. نیمیدونم چرا اینقده وقت زود گذشت آ یهو سرما از روو زمین برداشتم گفتند وخیزین تا بریم . وخیزین. وخیزین...
دل کندن از اون حسینیه اصلاً کاری من نبود . برای همین دل از اونجا نکندم. دلما گذاشتم آ اومدم.  نمیشد قدم برداریم......... نمیتونستم. نشستم روی خاک. کنار جاده. خلاصه نمیدونم چقدر طول کشید ، من بودم آ همه ی اون سردارانی که حضور پاکشونا  اونجا احساس میکردم آ خدا . لحظه به لحظه گذشت  آ چی چی خوش گذشت. جادون خالی . شیرین تر از عسل.
نشسته بودم برا خودم که دو تا اتوبوس از راه رسید آ فرمودن که وخیزیند این اتوبوسا برای بروبچا فلان دانشگاه آوردن ولی خببببب حالا شوماوا که عقب افتادین. طوری نیس. بیاین وسطی اتوبوس جادون میدیم. منم که ثابقه کفی اتوبوس نیشستنم بیشتر از روو صندلی اتوبوس نیشسنمس، جِسَم بالا.(جسم=پریدم)
ساعت نزیکا 2 بود که رسیدم به خابگاه. اون شب یکی از بهترین شبهای عمرم بود. حاج همت دمت گرم. 
صبح قبل از اذانی صبح توو حسینیه بودیم. یه عطری توی حسینیه میومد. نه اینکه فکر کنی عطر زده بودندا....... نه منظورم اینس که هوا خیلی تمیز آ پاک بود.
اینجا دوکوهه بود. نماز جماعتاشم حالا هوای خودشا داشت.

 بعد از نماز اومدم بیرون از حسینیه. توو فضای پادگان دوکوهه. هندزفریا گوشیما گذاشته بودم توو گوشم آ با هم دعا آل یاسین میخوندیم. لحظها دلچسب بود. بازم میگم جاهمگیدون خالی . به یادی خیلیادون بودم. تا اونجا که مخم جا داشت. به یکی دوتا از بروبچایی که نیومده بودندم زنگ زدم . آخه دلم میخواست یوخده این شیرینیا قسمت کنم با رفیق رفقا . دلم نمی یومد تنها خوری کنم. تلفن زدم آ تا زبونم توان داشت وصف حال و هوا میکردم.  

خب ..............حلال کنین .

اگر بار گران بودیم رفتیم . فعلا شاید برای یک هفته رفع زحمت کنم . شایدم برای همیشه. دوستان خلاصه ببخشند. رفتیم که بریم حلال کنین اگه زیادی رفتم روو اعصابدون یا زیادی خندوندمدون. یا زیادی حرفاما کشش دادم . یا زیادی... 

راستی. خیلی التماسی دعا.




موضوع مطلب : نماز, شهدا, دوکوهه, حسینیه, حاج همت, تخریب, گردان, شب, مهمون, خدا, عطر, صبح, دل, آل یاسین

       نظر
شنبه 88 فروردین 15 :: 10:5 عصر
پاک روان

توی حسینه بوی عطر پیچیده بود. بوی عطری که مست کننده بود.... یه عزیزی حرف دلش رو باهامون میزد.

مِنتی بر شما ندارم من
به خدا ادعا ندارم من
به گمانت که عشقِ من جنگ است
به خدا نه، فقط دلم تنگ است

لابلاشم با برو بچهای تخریب . با رفقاش حرف میزد و بهشون میگفت که مهمون دارین. به رفقاش که رفته بودن و برنگشته بودن میگفت : که بیایین براتون مهمون اومده. بیایین ببینین مهموناتون فرسنگها راه رو طی کردن ....

 به گمانت که عشقِ من جنگ است
به خدا نه، فقط دلم تنگ است
من و عشقِ تفنگ؟ نه ، هرگز
دل سپردن به جنگ؟ نه ، هرگز
من نگفتم تو عاشقی ، یا من

حتم دارم ، تو موافقی با من
من و تو درد مشترک داریم
داغ صد باغِ قاصدک داریم
قاصدکها غریب می مردند
من که دیدم عجیب می مردند
از افقهای دور می گفتند
از تمنای نور می گفتند
استوار و دلیر می رفتند
خستگی ناپذیر می رفتند
شب حمله فرشته باران بود
عشق بازی چقدر آسان بود
پای درس خدا نشستن داشت
این غرور من شکستن داشت....




موضوع مطلب : دوکوهه, حسینیه, تخریب, گردان, شب, مهمون, منت, ادعا, جنگ, تفنگ, باغ, فرشته, درس, خدا

       نظر
چهارشنبه 88 فروردین 12 :: 2:15 عصر
پاک روان